برو به محتوای اصلی

من عاشق یه نفر شده‌ام و اون شخص هم عاشق من شده. من امسال کنکور دارم و جرات اینکه بخواهم به پدر و مادر خود بگویم قصد ازدواج دارم را ندارم چون آنها مخالف هستند من زود ازدواج کنم. ولی من خیلی دوستش دارم او هم همینطور. چند روزه خواب و خوراک ندارم چون دیوانه‌وار میخواهمش. چطور می‌تونم پدر و مادرم را راضی کنم؟

من کجام؟ اینجا کجاست؟

در جواب‌کو می‌تونید در مورد هر موضوعی سوال کنید، به سوالای بقیه جواب بدید و تجربتون رو به اشتراک بگذارید!

ناشناس

البته که این سخن من رو فقط می‌توانید به عنوان یک تجربه در نظر بگیرید ولی پیشنهاد می‌کنم خیلی سریع تصمیم به ازدواج نگیرید و سعی کنید همدیگر رو بیشتر و بهتر بشناسید. تب و تاب آتشین عشق نباید مانع از تفکر منطقی شما شود. با گذشت زمان از شدت عشق هر دو طرف کاسته می‏‎شود و هر دو می‌توانند عاقلانه تصمیم بگیرند. به عنوان یک تجربه دیگر پیشنهاد می‌کنم اگر واقعا قصد ازدواج به ایشون رو دارید فعلا با خانواده مطرح نکنید و فرصت بیشتر به رابطتون بدید.

۸

عاشق عزیز خوب می‌دانم که وقتی آتش عشق در دل آدمی روشن بشه، چطور روزها و شب‌های آدم را غرق نور و گرما می‌کنه! خوب می‌دونم که چه روزها و شب‌هایی را می‌گذرانید.

همین که انکارش نمی‌کنید قدم درستی است. 

می‌دانم این که می‌گویم برایتان سخت است، اما باید صبور باشید. اینجا دقیقاً از آن نقاط مهم زندگی است که با کمی خویشتنداری، می‌توانید درست‌ترین رفتار را داشته باشید و مطمئن‌ترین نتیجه را بگیرید.

سعی کنید در این مرحله یکدیگر را بشناسید. اگر تنهایی نمی‌توانید حتماً از یک مشاور ازدواج۱ صاحب صلاحیت استفاده کنید.

در مجموع آرام باشید. روزها و انتخاب‌های بسیار زیادی پیش رو خواهید داشت...

۴

سوالات مرتبط

من یه دختر 21 ساله‌م که با آقایی به قصد ازدواج توی رابطه‌ام. ایشون از یه خانواده مذهبی هستن که البته خودشون به این صورت نیستن یعنی من با ایشون مهمونی هم رفتم ولی شرایط خانوادشون به این صورته که من باید روسری سر کنم حتما و این خیلی اختلاف تفکر و عقیدس با خانواده خودم. برخلاف مشکلات خیلی زیادی که داشتیم و من خیلی دلشکسته شدم اما الان یک سال و نیمه که باهمیم و خانواده‌ها به صورت غیر رسمی در جریانن. با اینکه خیلی خیلی همدیگرو دوست داریم ولی مدتیه من به اندازه‌ی قدیم صبر و تحمل ندارم برای انعطاف‌پذیری مقابل این آقا. به حدی بی‌حوصله‌ام که شاید حتی گاهی صدای نفس کشیدنش هم برام جنون‌آور باشه. از طرفی هم مشکلات مادیه رابطه به شدت من رو تحت فشار گذاشته. اینقدر غرق توی مشکلات یه زندگی چندین ساله شدم که گاهی فراموش میکنم توی یه رابطه‌ی دوستی با هدف ازدواجم نه خود ازدواج و این حس که من اصلا فرصتی نداشتم برای وقت گذروندن بدون محدوویت‌های یه رابطه‌ی دونفره و دغدغه‌هاش که به شدت افسردم میکنه ولی اینقدر بهم وابسته هستیم و وقتایی که حالمون خوب باشه از هم آرامش میگیریم و لذت میبریم که طاقت جدایی رو نداریم اصلا. احساس میکنم ایشون بیشتر به من علاقه داره و من بیشتر از همیشه دارم هم توی مسائل عاطفی هم مسائل جنسی و هم حتی زندگی روزانه و فردی خودم سرد و بی‌اعصاب میشم. واقعا نمیدونم باید چیکار کنم؟

آمار سوال

۱۹ نمایش
۰ دنبال‌کننده
۲ بار پرسیده شده
۳ ماه پیش پرسیده شده
آخرین بار ۳ ماه پیش پرسیده شده
آمار بازدید در این ماه

سوال رو به اشتراک بگذار