برو به محتوای اصلی
ناشناس
سال گذشته پرسیده شده

من یه دختر 21 ساله‌م که با آقایی به قصد ازدواج توی رابطه‌ام. ایشون از یه خانواده مذهبی هستن که البته خودشون به این صورت نیستن یعنی من با ایشون مهمونی هم رفتم ولی شرایط خانوادشون به این صورته که من باید روسری سر کنم حتما و این خیلی اختلاف تفکر و عقیدس با خانواده خودم. برخلاف مشکلات خیلی زیادی که داشتیم و من خیلی دلشکسته شدم اما الان یک سال و نیمه که باهمیم و خانواده‌ها به صورت غیر رسمی در جریانن. با اینکه خیلی خیلی همدیگرو دوست داریم ولی مدتیه من به اندازه‌ی قدیم صبر و تحمل ندارم برای انعطاف‌پذیری مقابل این آقا. به حدی بی‌حوصله‌ام که شاید حتی گاهی صدای نفس کشیدنش هم برام جنون‌آور باشه. از طرفی هم مشکلات مادیه رابطه به شدت من رو تحت فشار گذاشته. اینقدر غرق توی مشکلات یه زندگی چندین ساله شدم که گاهی فراموش میکنم توی یه رابطه‌ی دوستی با هدف ازدواجم نه خود ازدواج و این حس که من اصلا فرصتی نداشتم برای وقت گذروندن بدون محدوویت‌های یه رابطه‌ی دونفره و دغدغه‌هاش که به شدت افسردم میکنه ولی اینقدر بهم وابسته هستیم و وقتایی که حالمون خوب باشه از هم آرامش میگیریم و لذت میبریم که طاقت جدایی رو نداریم اصلا. احساس میکنم ایشون بیشتر به من علاقه داره و من بیشتر از همیشه دارم هم توی مسائل عاطفی هم مسائل جنسی و هم حتی زندگی روزانه و فردی خودم سرد و بی‌اعصاب میشم. واقعا نمیدونم باید چیکار کنم؟

من کجام؟ اینجا کجاست؟

در جوابکو می‌تونید در مورد هر موضوعی سوال کنید، به سوالای بقیه جواب بدید و تجربه‌تون رو به اشتراک بگذارید!

حمیده نجفی
روانشناس بالینی

دوست عزیز در جایی نوشتید حتی صدای تنفسش برایتان جنون‌آور شده این یعنی ظرفیت شما و آستانه تحملتان به صفر رسیده یعنی شما دیگه ایشون رو دوست ندارید به ایشون عادت کردید شاید این ترس باعث میشه کنارش بمونید.

ترس از تنهایی، ترس از بی‌آبرویی نزد خانواده، ترس از... هر ترسی که مانع ترک این رابطه میشه.

دقیقا حرف دوستمون درسته که مشکل شما سر حجاب نیست شما مشکلات بنیادی‌تری با هم دارید. قبل از ازدواج خیلی باید منطقی باشید در مورد انتخابتون پس از همسرتون بخواهید با شما چند جلسه مشاوره پیش از ازدواج تشریف بیارن اگر هنوز هم فکر میکردید برای هم کیس مناسبی هستید ازدواج کنید این جلسات مشاوره به شما بینش درستی در مورد انتخابتون میدن.

کتاب ”بعد از سلام چه میگویید” از اریک برن رو بخونید.

یا ” تو آن نیمه گمشده‌ام هستی” از باربارا دی انجلس.

کاظمی

در مرداب معکوسی افتادی که هرچه بیشتر دستو پا نزنی و سکوت کنی و تحمل کنی، بیشتر فرو میروی!!! هرچه زودتر رابطه‌تو قطع کن و به یک دوره مدیتیشن محض برو... اصلا با طرفت تماس نداشته باش تا 40 روز... غذا زیاد نخور. یوگا کار کن. به هیچ وجه خودتو سرگرم چیزی نکن که گذر زمان رو برات راحت‌تر کنه. مخصوصا از مسائل جنسی و شهوت کاملا دوری کن توی این 40 روز... بعد از روز چهلم که از خواب پا میشی میینی همه چی عوض شده و از این همه زنجیری که دور خودت کشیده بودی خبری نیست!!! یادت نره تو تنهایی تو این زندگی و به هیشکی نمیتونی تکیه کنی. این تخیل بچگانه رو فراموش کن که کسی پیدا شده تورو همیشه به جلو ببره و مراقبت باشه. تا وقتی اینو درک نکنی دوباره به این دام خواهی افتاد. 

ابراهیم اسدی
نویسنده و فعال گیاهان دارویی

1- اگر شما نخواید آقا را روشنفکر و امروزی کنید و آقا هم نخواد شما را زوری به بهشت ببره نه تنها اشکال نداره بلکه این تضاد باعث رشد شخصیتی هم خواهد شد.

2- ضمنا برا همدیگه هم خواب نبینید که «من تغییرش میدم» این بدترین تله زندگیه چون به ندرت میشه آدما را تغییر داد مگر خودشون بخوان.

3- ضمنا به دوست داشتن دوتاتون بویژه شما شک دارم این مدل دوس داشتن ثمری نخواهد داشت. اگر دوست داشتن بر اساس تعهد عشق شکل بگیره با روسری سر کردن یا با تاپ جلو مهمونا نشستن تغییری نخواهد کرد بلکه فقط گاها باعث میشه بخاطر شرایط خانوادگی به ارزش‌های همدیگر احترام بگذاریم. دختر عموی من تو انگلستان زندگی میکنه ولی وقتی میخواد بره به روستای پدر بزرگش چادر سر میکنه میگه میخوام به اقوام و خویشانم احترام بگذارم.

4- پیشنهاد میدم کتاب «شیب» از ست گادین را بخونید هرچند این یه کتاب تجاری هستش ولی سوال‌های ایجاد شده شما را خیلی خوب جواب میده تا از بلاتکلیفی بیرون بیاین.

  • حتما و حتما دوتایی به یه مشاور توانا رجوع کنید و حضورا مشکلات را مطرح کنید تا شناخت بیشتری از یکدیگر پیدا کنید و تصمیم بهتری بگیرید.

یک تجربه‌ی کلی در زندگی:

تقریبا نمی‌شود چیزی را تحمل کرد، باید آن را حل کرد و یا پذیرفت. برای پذیرفتن دلایل و انگیزه‌های مختلفی می‌تواند وجود داشته باشد ولی تحمل کردن نتیجه‌ای دربر نخواهد داشت.

ناشناس

دختر عزیزم، اگر فرزند دختری می‌داشتم که با چنین مشکلی روبرو می‌شد همین مطالب را برایش می‌گفتم. زیرا مسئله در اینگونه روابط فقط گذاشتن روسری نیست بلکه وجود دو دیدگاه متفاوت است که به راحتی نمی‌توان از آن گذشت.

انسان‌ها در چند مورد امکان انتخاب دارند که یکی از آنها و حتی می‌شود گفت مهمترینشان ازدواج است و اگر چنین فرصتی را از دست بدهید در واقع زندگیتان را با دست خود نابود می‌کنید. خیلی رک و مادرانه بگوییم در اینگونه موارد بازنده‌ی اصلی زن است.

زندگی زناشویی با رابطه‌ی دوستی بسیار متفاوت است زیرا بعد از ازدواج توقعات تغییر می‌کند و ما بر اساس تعهدی که داده‌ایم موظف به انجام کارهایی می‌شویم که اگر با عشق نباشد مشکل‌ساز می‌شود. چون زمانی که ما با محبت و عشق یکدیگر را نگاه می‌کنیم بسیاری از معضلات زندگی برایمان بی‌اهمیت می‌شود و از روی اشتباهات همدیگر به راحتی می‌گذریم اما اگر در عشق و محبت خود ذره‌ای شک داریم می‌بایستی با دقت بیشتری به رابطه‌ی خود توجه کنیم.

بگذار ملموس‌تر برایت توضیح دهم. یک فرد ابتدا با فرهنگ خانواده و عشق به آن بزرگ می‌شود و بسیاری از رفتار خود را بدون اینکه بداند از خانواده‌ی خود می‌گیرد بنابراین اگرچه دوست شما در حال حاضر مشکلی با حجاب و تفکرات شما ندارد اما بعد از ازدواج به جهت توقعات منطقی که بر اساس تعهداتی که به او می‌دهید دارای رفتار متفاوتی خواهد بود و یا تحت فشار خانوادگی به این نتیجه خواهد رسید. چون قطعاً احساس خانواده‌اش برایش مهم است و اگر بگویی که آنقدر شما را دوست دارد که حاضر است روبروی خانواده خود بایستد در اینصورت، فردی که به این راحتی روبروی خانواده‌ای که در آن بزرگ شده است ایستاده و آنها را نادیده می‌گیرد، همسر مناسبی برای شما نیست چون همین بی‌وفایی را در جای دیگر با شما خواهد کرد.

تصور کن که ازدواج کرده‌اید و زمانی که خانواده‌ات در منزل شما مهمان هستند خانواده‌ی همسرت سرزده به خانه‌ی شما بیایند درست است که شما به جهت احترام به همسرتان حجابتان را رعایت می‌کنید اما خواهر و مادر شما که موظف نیستند. و متاُسفانه افرادی که عروس خود را وادار به حجاب اجباری می‌کنند معمولاً متعصب هستند و تحمل بی‌حجابی خانواده‌ی شما را نخواهند داشت و همین موجب آزردگی شما و همسرتان خواهد شد اگر خیلی یکدیگر را دوست داشته باشید به طریقی آن را نادیده می‌گیرید و در غیر این صورت بهانه‌ای خواهد شد برای جر و بحثی که هر دفعه بر رنجش دو طرف می‌افزاید.

خلاصه اینکه زندگی با دو تفکر متفاوت نمی‌تواند همسو باشد و زمانی که ازدواج کنید مجبورید که یا به زندگی ادامه دهید و یا طلاق بگیرید پس عزیزم انتخابی را که دارید به راحتی از دست ندهید و از آن گذشته، آینده‌ای طولانی پیش رو دارید بنابر این همانطور که دوست عزیز پیشنهاد داده‌اند بهتر است که مشورت کرده و با دقت زندگی و آینده‌ی خود را انتخاب کنید.

در خاتمه اگر دختر خودم در چنین رابطه‌ای بود، قطعاً با آن مخالفت می‌کردم.

اگر قرار باشه صدای نفس کشیدنشم برات جنون‌آور باشه که ادامه‌ی رابطه برخلاف اونچیزی هست که تصورش رو دادید.

از نظر مذهبی بودن خانواده‌ی طرف مقابلتون میتونم بگم چون راه و رسم درست زندگی اینه که آدم مذهبی باشه ولی بدون افراط و تفریط خوبه پس به نظرم خودتونو وقف بدین با شرایط.

و اما اینکه از کنار هم بودن آرامش میگیرین این آرامش وقتیه که شما خودتون میخواید از وجود مقابلتون آرامش بگیرید و اگه بخواید طرف مقابلتونم شما رو بی‌اعصاب و یه دنده کنه مسلما حتی نزدیک‌ترین افراد به شما هم باشین اون حس جنون‌آور رو به شما با کوچک‌ترین رفتارشون تزریق میکنن.

به نظر من بهتره به خودتون تلقین نکنید. 

تلقین نکنید که براتون جنون‌آوره در بعضی مواقع و همچنین تلقین نکنید که هم دیگه رو دوست دارید.

کمی واقع‌بین باشین و تلقین رو بذارید کنار مسلما بهترین تصمیم رو میگیرین.