برو به محتوای اصلی
محسن
محسن،۷دنبال‌کننده

اول بگم که بنده دانشجوی دانشگاه علمی‌کاربردی در رشته‌ی فناوری اطلاعات بودم. خودم اعتراف می‌کنم این دانشگاه از لحاظ درجه‌ی علمی بسیار پایین است و بیشتر، افراد شاغل و کسانی که فقط مدرک تحصیلی می‌خواهند در آن ثبت نام می‌کنند.

بنده دارای ضریب هوشی متوسطی هستم و اصلا عقیده‌ای به ادامه‌ی تحصیل نداشتم ولی شرایط کاری مجبورم کرد که در این دانشگاه ادامه تحصیل دهم.

من خاطره‌ای بسیار جالب از روز اول دانشجویی دارم که واقعا برای خودم جالب است و دوست دارم اینجا هم تعریف کنم:

روز اول که وارد کلاس درس شدیم حدود یک ساعت منتظر استاد ریاضی شدیم. من فکر می‌کردم که دانشگاه آخر نظم و انضباطه و اینجا دیگه یه جاییه که آدمو می‌سازن. ناگفته نمونه من خودم از نظم خوشم میاد و این زمینه‌ی ذهنی که درباره‌ی دانشگاه داشتم دیگه این خاطره رو بیشتر برام جالب کرد.

بنده سر ساعت وارد کلاس شدم و اولین نفر بودم. حدود یک ساعت منتظر استاد شدم و در این یک ساعت تعدادی از دانشجوها یکی یکی وارد کلاس شدند. دور تا دور کلاس چند دستگاه کامپیوتر قرار داشت و ما هم چون فکر می‌کردیم در دانشگاه قرار است خدای کامپیوتر شویم کامپیوترها را روشن کردیم و با دانشجوهای دیگه مشغول کار با آنها و به رخ کشیدن دانسته‌های خود به همدیگر شدیم.

هیچ وقت یادم نمی‌رود یکی از دانشجوها که حدود ده سال از من بزرگتر بود و از کامپیوتر فقط باز و بسته کردن و جابجا کردن پنجره‌ها را بلد بود با دوست خود جلوی یک کامپیوتر نشسته بودند و به حساب خود داشت کامپیوتر یاد دوست خود می‌داد. من هم که این صحنه را می‌دیدم واقعا توی دلم به خودم افتخار می‌کردم که چقدر از اینا بیشتر چیزی بلدم.

در این یک ساعت مسئولین دانشگاه می‌آمدند و آمار می‌گرفتند و می‌رفتند گویا هنوز مشخص نبود استاد درس ریاضی ما کیست.

بعد از یک ساعت معطلی، استاد ریاضی تشریف آوردند و پس از مقدماتی کوتاه شروع به درس دادن اعداد مختلط کردند. من با اشتیاق تمامی مطلب را دنبال می‌کردم و می‌نوشتم.

پس از حدود نیم ساعت آن دانشجویی که در بالا اشاره کردم از استاد اجازه گرفت و شروع کرد به صحبت کردن:

"من 20 سال پیش مدرک دیپلم گرفتم. بچه‌ام هم سن و سال ایشان (رفیقش) است. یک عروس دارم. من فقط آمدم دانشگاه مدرک بگیرم. من هیچی نمیفهمم و..."

خلاصه مخ استاد رو حدود نیم ساعت ریخت توی فرغون.

یعنی بعد از این حرفا استاد از این رو به اون رو شد.

استاده دیگ مونده بود چی بگه.

خلاصه این جلسه هر جور بود تموم شد.

من دیگه هر چی انضباط بود از ذهنم پریده بود. چی فکر می‌کردم چی شد.

من فکر می‌کردم یک دقیقه دیر به کلاس برسم گیر میدن در صورتی که خود استاد یک ساعت دیر اومد. خیلی جالب بود. بعد از صحبت‌های اون دانشجو با استاد که دیگه واقعا به خودم امیدوار شدم.

بعد از چند روز یه استاد دیگه برای ما فرستادن.

ناگفته نماند این دانشجوی محترم در ابتدای درس هر استاد به همین روش در آنها تحول ایجاد می‌نمود. این موضوع برای ما هم اسباب خنده ایجاد کرده بود.

استاد ریاضی جدید که تا حدودی می‌دانست این دانشجوها زمینه‌ی ریاضی قوی‌ای ندارند پس از سؤال و جواب به این نتیجه رسید که باید معادلات درجه‌ی یک به دانشجوها درس دهد. ولی وقتی شروع به درس دادن کرد دید اوضاع خیلی وخیم‌تر از این حرفهاست.

هیچ وقت یادم نمیره استاده از ضرب و تفریق اعداد اعشاری شروع کرد به درس دادن.

یعنی این موضوع تا آخر دانشگاه جزء خاطرات فراموش نشدنی و نشاط‌آور ما شده بود.

نتیجه‌ی اخلاقی و علمی:

علم در ایران دارد نابود می‌شود.

۷
الناز نجفی
خدای من چقدر بد!
نمایش سوال
پاسخ‌های دیگر محسن