برو به محتوای اصلی
سیاوش محمودیان
بنیانگذار جواب‌کو
۲ سال پیش پرسیده شده

جالب‌ترین خاطره شما از دوران دانشجویی چیست؟

من کجام؟ اینجا کجاست؟

در جوابکو می‌تونید در مورد هر موضوعی سوال کنید، به سوالای بقیه جواب بدید و تجربتون رو به اشتراک بگذارید!

ناشناس

بنده رشته مهندسی منابع طبیعی گرایش جنگلداری در دانشگاه گیلان (زادگاه و محل سکونت فعلیم) خوندم. این رشته دوره‌های زیادش و در فازهای مختلف نیاز به ورود به عرصه جنگلی داره. در ترم‌های مختلف و برای دروس مختلف بلااستثنا برای دروس تخصصی خودمون هر ترم برای هر کدومشون می‌بایست به حوزه‌های مختلف جنگلی می‌رفتیم. در انتهای سال هم یک هفته کامل صبح تا غروب طرح جنگلداری رو اجرا می‌کردیم که کلیه فصولی که در طول سال‌های تحصیلی گذروندیم در اون یک هفته پایانی به اجرا در آوردیم.

القصه کوتاه کنم توضیحات رو، خوشبختانه ما آرشیو بسیار زیادی از خاطرات مختلف و متعدد از روزهایی که بصورت گروهی همراه با اساتید مختلف به جنگل‌های مختلف می‌رفتیم داریم. در یکی از این روزها برای طرح درس خاک‌شناسی به نواحی تالش و اسالم رفتیم. در یک محیط کاملا جنگلی که در وسط ظهر کاملا تاریکه و نور بسیار بسیار کمی وجود داره. برای ارزیابی و بررسی کم و کیف خاک، به عمق 1متر تا 1متر و نیم زمین رو کندیم به کمک همگی دوستان.

بعد از اینکه بررسی و... به اتمام رسید می‌بایست که گودال عمیق ایجاد شده پر بشه تا بر سر راه حیوان و... قرار نگیره که باعث آسیب بشه. در همین گیر و دار دوستان نامرد ما؛ زمانی که استاد خارج از محوطه بود چند نفری به جان ِ بدبختِ ما افتادند و دست و پاهای مارو گرفتند و آماده انداختن در گودال که انصافاً عمیق‌تر از یک قبر واقعی میشد کردند!!! خلاصه که بالاخره مارو چال کردند )-: 

بعدش هم گودال رو پر کردند و یه قبر‌ تر و تمیز داغِ داغ ترتیب دیدند!

تصاویر زیر تصور میکنم گویای همه چیز باشه (یادش بخیر جمع دوستان کرد، ترک، اصفهانی و مشهدی ما- بهار 1389- تالش - گیلان):

خودم در حال کلنگ‌زنی برای حفر پروفیل خاک بر ارزیابی لایه‌های خاک
خودم در حال کلنگ‌زنی برای حفر پروفیل خاک بر ارزیابی لایه‌های خاک
تصویر دوم
تصویر دوم
تصویر سوم
تصویر سوم
جنگل‌های تالش در گیلان - ظهر نمای فضای باز
جنگل‌های تالش در گیلان - ظهر نمای فضای باز
جنگل‌های انبوه شمشاد با درختان چندصد ساله - ذخیره‌گاه گیلان- این 
جنگل‌های انبوه شمشاد با درختان چندصد ساله - ذخیره‌گاه گیلان- این 

نکته مهمی هست که می‌بایست عرض کنم. تصویر بالایی عکسی که در شب گرفته باشه نیست بلکه در وسط ظهر هست اما در میان جنگل کاملا تاریک تاریک هست و نوری هم که در تصویر می‌بینید مربوط به فلاشر دوربین هستت و بس! هیچ نور دیگری نیست در زیر پوشش جنگل شمشاد.

لطفاً به همدیگر احترام بگذاریم. لطفاً به نعمت‌های خداوند احترام بگذاریم. حقیقتا انسان باشیم با عقل و درک و شعوری که داریم در جهت حفظ نعمت‌های خداوند در همین خاک خودمون تلاش کنیم نه با عقل و فکر، تیشه به ریشه‌ی همه نعمات بزنیم.

محسن

اول بگم که بنده دانشجوی دانشگاه علمی‌کاربردی در رشته‌ی فناوری اطلاعات بودم. خودم اعتراف می‌کنم این دانشگاه از لحاظ درجه‌ی علمی بسیار پایین است و بیشتر، افراد شاغل و کسانی که فقط مدرک تحصیلی می‌خواهند در آن ثبت نام می‌کنند.

بنده دارای ضریب هوشی متوسطی هستم و اصلا عقیده‌ای به ادامه‌ی تحصیل نداشتم ولی شرایط کاری مجبورم کرد که در این دانشگاه ادامه تحصیل دهم.

من خاطره‌ای بسیار جالب از روز اول دانشجویی دارم که واقعا برای خودم جالب است و دوست دارم اینجا هم تعریف کنم:

روز اول که وارد کلاس درس شدیم حدود یک ساعت منتظر استاد ریاضی شدیم. من فکر می‌کردم که دانشگاه آخر نظم و انضباطه و اینجا دیگه یه جاییه که آدمو می‌سازن. ناگفته نمونه من خودم از نظم خوشم میاد و این زمینه‌ی ذهنی که درباره‌ی دانشگاه داشتم دیگه این خاطره رو بیشتر برام جالب کرد.

بنده سر ساعت وارد کلاس شدم و اولین نفر بودم. حدود یک ساعت منتظر استاد شدم و در این یک ساعت تعدادی از دانشجوها یکی یکی وارد کلاس شدند. دور تا دور کلاس چند دستگاه کامپیوتر قرار داشت و ما هم چون فکر می‌کردیم در دانشگاه قرار است خدای کامپیوتر شویم کامپیوترها را روشن کردیم و با دانشجوهای دیگه مشغول کار با آنها و به رخ کشیدن دانسته‌های خود به همدیگر شدیم.

هیچ وقت یادم نمی‌رود یکی از دانشجوها که حدود ده سال از من بزرگتر بود و از کامپیوتر فقط باز و بسته کردن و جابجا کردن پنجره‌ها را بلد بود با دوست خود جلوی یک کامپیوتر نشسته بودند و به حساب خود داشت کامپیوتر یاد دوست خود می‌داد. من هم که این صحنه را می‌دیدم واقعا توی دلم به خودم افتخار می‌کردم که چقدر از اینا بیشتر چیزی بلدم.

در این یک ساعت مسئولین دانشگاه می‌آمدند و آمار می‌گرفتند و می‌رفتند گویا هنوز مشخص نبود استاد درس ریاضی ما کیست.

بعد از یک ساعت معطلی، استاد ریاضی تشریف آوردند و پس از مقدماتی کوتاه شروع به درس دادن اعداد مختلط کردند. من با اشتیاق تمامی مطلب را دنبال می‌کردم و می‌نوشتم.

پس از حدود نیم ساعت آن دانشجویی که در بالا اشاره کردم از استاد اجازه گرفت و شروع کرد به صحبت کردن:

"من 20 سال پیش مدرک دیپلم گرفتم. بچه‌ام هم سن و سال ایشان (رفیقش) است. یک عروس دارم. من فقط آمدم دانشگاه مدرک بگیرم. من هیچی نمیفهمم و..."

خلاصه مخ استاد رو حدود نیم ساعت ریخت توی فرغون.

یعنی بعد از این حرفا استاد از این رو به اون رو شد.

استاده دیگ مونده بود چی بگه.

خلاصه این جلسه هر جور بود تموم شد.

من دیگه هر چی انضباط بود از ذهنم پریده بود. چی فکر می‌کردم چی شد.

من فکر می‌کردم یک دقیقه دیر به کلاس برسم گیر میدن در صورتی که خود استاد یک ساعت دیر اومد. خیلی جالب بود. بعد از صحبت‌های اون دانشجو با استاد که دیگه واقعا به خودم امیدوار شدم.

بعد از چند روز یه استاد دیگه برای ما فرستادن.

ناگفته نماند این دانشجوی محترم در ابتدای درس هر استاد به همین روش در آنها تحول ایجاد می‌نمود. این موضوع برای ما هم اسباب خنده ایجاد کرده بود.

استاد ریاضی جدید که تا حدودی می‌دانست این دانشجوها زمینه‌ی ریاضی قوی‌ای ندارند پس از سؤال و جواب به این نتیجه رسید که باید معادلات درجه‌ی یک به دانشجوها درس دهد. ولی وقتی شروع به درس دادن کرد دید اوضاع خیلی وخیم‌تر از این حرفهاست.

هیچ وقت یادم نمیره استاده از ضرب و تفریق اعداد اعشاری شروع کرد به درس دادن.

یعنی این موضوع تا آخر دانشگاه جزء خاطرات فراموش نشدنی و نشاط‌آور ما شده بود.

نتیجه‌ی اخلاقی و علمی:

علم در ایران دارد نابود می‌شود.