برو به محتوای اصلی
ناشناس
۲ سال پیش پرسیده شده

چه راهکارهایی برای درمان کردن افسردگی وجود دارد؟

من کجام؟ اینجا کجاست؟

در جوابکو می‌تونید در مورد هر موضوعی سوال کنید، به سوالای بقیه جواب بدید و تجربتون رو به اشتراک بگذارید!

سید ساجد متولیان
مربی و مدرس طراحی زندگی

وقتی از واژه «افسردگی» استفاده می‌کنیم باید بدانیم چه تعریفی از آن داریم، زیرا درمان هر کدام از آنها متفاوت با دیگری است.

دست‌کم پنج تعریف برای «افسردگی» می‌توان در نظر گرفت. دکتر محمدرضا سرگلزایی، روانپزشک، روان‌درمانگر و پژوهشگر اسطوره و فلسفه در مقاله «افسردگی یک کلمه چند معنا» به طور مفصل پنج تعریف فوق را توضیح داده و در مورد درمان هر کدام از آنها صحبت کرده است. این مقاله را عیناً از سایت ایشان نقل کرده‌ام:

=========================================================

افسردگی یک کلمه چند معنا

دکتر محمدرضا سرگلزایی

 کلمه افسردگی آنقدر به کار برده شده است که به نظر موضوع ساده‌ای می‌رسد اما ماجرای بیماری که با شکایت از افسردگی یا با علائم افسردگی به پزشک مراجعه می‌کند، ماجرای پیچیده‌ای است. آماری از انگلستان نشان می‌دهد که تنها 30% از بیمارانی که دچار افسردگی می‌شوند به مراکز پزشکی مراجعه می‌کنند و تنها 30% کسانی که به مراکز پزشکی مراجعه می‌کنند تشخیص صحیح دریافت می‌کنند و تنها 30% کسانی که تشخیص افسردگی دریافت می‌کنند درمان صحیحی را از پزشکان دریافت می‌کنند!
چرا ماجرا اینقدر پیچیده است؟ زیرا «افسردگی»‌ بعنوان یک «علامت»‌ چیزی متفاوت از «‌افسردگی» بعنوان «‌تشخیص» است. همانطور که همه انسانها بارها در زندگی خود «‌درد» را تجربه کرده‌اند،‌ «افسردگی» را هم بصورت یک «تجربه»‌ از سر گذرانده‌اند یعنی زمانی دچار حالتی شده‌اند که با احساس غم، دلتنگی، بی‌حوصلگی و بی‌انگیزگی مشخص بوده و در این حالت نگاه آنها به خودشان، دیگران و زندگی، ‌نگاه خاصی شده است. نگاهی که با ناامیدی، ارزیابی منفی از وقایع و فقدان دری زیبایی و حساس شدن به محرکهای ناخوشایند مشخص است. اما نمی‌‌توانیم بگوئیم همه انسانها افسردگی را بعنوان یک «‌بیماری» ‌نیز تجربه کرده‌اند. تحقیقات نشان داده‌اند که تنها 10% انسانها در زندگی‌شان افسردگی را بعنوان یک «بیماری»‌ تجربه می‌کنند.
در اینجا حالات مختلفی که می‌توان بعنوان افسردگی تجربه کرد نام می‌برم و سپس به شرح یکایک آنها می‌پردازیم:
1- افسردگی بعنوان یک واکنش (reaction)
2- افسردگی بعنوان سوگواری (grief)
3- افسردگی بعنوان مزاج (temperament)
4- افسردگی بعنوان منش (character)
5- افسردگی بعنوان بیماری (disease) 


1- افسردگی بعنوان واکنش
همه ما در برابر وقایع ناخوشایند دچار احساس ناکامی می‌شویم. انتظار قبولی در یک امتحان داشته‌ایم ولی نام ما در فهرست قبول‌شدگان نبوده است، وسیله‌ای که برایمان مهم بوده گم کرده‌ایم، توجه و مهربانی مورد انتظارمان را از کسی که برایمان اهمیت دارد دریافت نکرده‌ایم. اولین واکنش ما در چنین موقعیتی «‌خشم» ‌است. وقتی دچار «‌خشم» ‌می‌شویم، ذهن ما به ما اعلام می‌کند که موضوع ارزش آن را دارد که برایش بجنگیم. در واقع خشم،‌ آماده باش بدن برای ورود به میدان مبارزه است. اما هنگامیکه دریابیم جنگیدن بی‌فایده است یا هزینه آن بیش از میزانی است که حاضریم بپردازیم، آنگاه دچار احساس «‌ناکامی» ‌می‌شویم. در واقع «ناکامی»‌ اعلام پذیرش شکست و فرمان عقب‌نشینی است. این حالت با چهره‌ای غمناک، بی‌حوصلگی، یأس و ناامیدی مشخص می‌شود و دیگران احساس می‌کنند که ما حال خوشی نداریم. اما این وضعیت چندان بطول نمی‌انجامد. سیستم خودـتنظیمی ذهن ما، ماجرا را در ذهنمان کوچک و دور می‌کند و ما دوباره برمیخیزیم تا به زندگی برسیم. در افسردگی بعنوان یک واکنش، افسردگی به ما غلبه نمی‎کند بلکه با ما همراه می‌شود. ما توانایی لذت بردن از زندگی را از دست نمی‌دهیم، الگوهای بیولوژیک ما همچون تغذیه، ‌خواب و تحرک تفاوت قابل توجهی نمی‌کنند و ما مجموعه زندگی را زیر سوال نمی‌بریم. این وضع معمولاً‌ بیش از چند روز بطول نمی‌انجامد و قبل از رسیدن به یک هفته از بین می‌رود. البته گاهی یک فرد با یک سلسله از وقایع ناخوشایند روبرو می‌شود. وقایعی که همچون پرده‌های مختلف یک نمایش، یکی یکی به صحنه می‌آیند و قبل از اینکه واکنش به صحنه قبلی به پایان رسیده باشد واکنش به صحنه بعدی شروع می‌شود. در چنین شرایطی، طبیعی است که زمان این واکنش نیز طولانی خواهد شد.
برخورد یک پزشک یا یک روانشناس با چنین موقعیتی چه می‌تواند باشد؟‌
آنچه سریع‌ترین و مؤثرترین کمک را به بیمار می‌کند این است که او را یاری کنیم تا تکلیف خود را با واقعه ناخوشایند روشن کند یا به عبارتی با ماجرا تسویه حساب کند. چنین رویکردی را رویکرد مسئله‌ـمدار (problem–oriented approach) می‌نامیم. چگونه این کار را می‌کنیم؟‌
1- با اشتیاق به شنیدن، مراجع را ترغیب می‌کنیم که ماجرا را با جزئیات هر چه بیشتر بازگو کند. این مرحله کار چند مزیت دارد: ابتدا اینکه گاهی اجبار به بازگوئی ماجرا باعث می‌شود که فرد نگاه جدیدی به قضیه پیدا کند. در هنگام نقل ماجرا برای دیگری و برای فهماندن تجربه خود به او، گاهی به جزئیات یا جنبه‌هایی از ماجرا برخورد می‌کند که تاکنون به آن توجه نشان نداده بود و گاهی یک جنبۀ جزئی و کوچک کشف نشده احساس ما را نسبت به یک ماجرای بزرگ تغییر می‌دهد همانطور که افزودن ذره‌ای نمک به یک ظرف غذای بزرگ احساس ما را نسبت به آن تغییر می‌دهد. گذشته از این، بازگو کردن تجربه برای دیگران کمک می‌کند که از احساس تنهایی و انزوا خلاص شویم انگار بار خود را با دیگری تقسیم کرده‌ایم. اغلب می‌بینیم مراجع پس از بازگو کردن ماجرا برای دیگران نفس عمیقی می‌کشد انگار با زبان بدن خود می‌گوید:‌ «‌آخیش! راحت شدم!» ممکن است بپرسید اینکه کار بزرگی نیست، چرا باید چنین کاری را یک درمانگر حرفه‌ای انجام دهد، هر کس دوستان و آشنایان و نزدیکان بسیاری دارد که می‌تواند با آنها درد دل کند. میگوییم صحیح است اما گاهی این نزدیکان شنوندگان خوبی نیستند، قبل از اینکه به سخنان گوینده گوش بسپارند، به نصیحت، ‌سرزنش، ‌ارائه راهکار و قضاوت در مورد ماجرا می‌پردازند و گاهی حتی برای قبولاندن نقطه نظر خود به گوینده، با او وارد بحث و جدل و حتی درگیری لفظی می‌شوند و به جای ترغیب گوینده به تخلیه اطلاعاتی و احساسی، او را در ابتدای راه متوقف می‌کنند و راه دیگری باز می‌کنند. انگار به جای رسیدگی به پرونده ذهن گوینده، پرونده مشترکی را می‌گشایند و به رسیدگی آن اقدام می‌کنند!‌ چرا این اتفاق می‌افتد؟ مگر نزدیکان او دلسوز و مهربان نیستند؟‌ چرا با او چنین می‌کنند؟‌!‌ پاسخ این است که دقیقاً‌ به این خاطر چنین می‌کنند که دلسوز و مهربانند! آنقدر این فرد برایشان مهم است که ماجرای او هم برایشان بسیار مهم است انگار این ماجرا تبدیل به ماجرای خود آنها می‌گردد و آنها چنان به حل مسئله «حریص»‌ می‌شوند که دچار خشم یا ناکامی می‌شوند! یک درمانگر حرفه‌ای، با یک دوست متفاوت است چراکه فرد را همراه با مسئله‌اش برای خود تعریف کرده است بنابراین نگاهش نگاه مسئله‌گشاست نه نگاه نجات‌دهنده! او علاقه‌مند و کنجکاو است اما حریص و عجول نیست! البته، یک درمانگر حرفه‌ای نیز یک انسان است و در مواقعی دچار حرص و عجله می‌شود! چه وقت چنین اتفاقی می‌افتد؟ آنگاه که مسئلۀ مراجع، در ذهن درمانگر یکی از مسائل شخصی خودش را تداعی کند. لازم نیست عین آن مسئله در زندگی درمانگر حضور داشته باشد فقط لازم است وجهی از مسئله به گونه‌ای وجهی از یک مسئله شخصی درمانگر را تداعی نماید. برخلاف تصور، مغز ما اصلاً‌ منطقی کار نمی‌کند! ‌مغز با تداعی‌ها کار می‌کند و گاهی تنها عینک یک نفر چنان عینک مادربزرگ ما را تداعی می‌کند که بدون هیچ شباهت منطقی بین آن فرد و مادربزرگ، چنان احساسی نسبت به او پیدا می‌کنیم که انگار واقعاً او مادربزرگ ماست! بنابراین توصیه من به درمانگران این است که هرگاه حس کردند راجع به حل مسئلۀ مراجع‌شان حرص و عجله دارند، توقف کنند و نگاه کنند این مسئله آنها را به یاد کدام ماجرای قبلی در زندگی‌شان می‌اندازد؟ ‌این مراجع آنها را به یاد چه کسی می‌اندازد و نسبت به او چه احساسی دارند و اگر به گذشته، به ماجرای قبلی و به آن فرد بازگردند چگونه با آن فرد و آن ماجرا تسویه حساب می‌کنند. اگر این فرایند بتواند احساس او را نسبت به درمانجو تغییر دهد ادامه کار با او مناسب است در غیر اینصورت ادامه کار با این مراجع نه به نفع مراجع است، نه به نفع درمانگر!‌ گرچه فرایند فوق، فرایند ساده‌ای به نظر می‌رسد، در ذهن درمانگر فرایند پیچیده‌ای را فعال می‌کند که قادر است «‌مغز غیر منطقی»‌ را به نگاهی متفاوت از قبل، ‌هدایت کند.
2- به مراجع کمک می‌کنیم تا تکلیف خود را روشن کند که آیا می‌خواهد برای این ماجرا «‌بجنگد» یا نه. رویکرد انسانها با بسیاری از مسائل زندگی‌شان رویکرد «پاندولی»‌ است آنها به مسئله نزدیک می‌شوند و باز از آن دور می‌گردند، دوباره نزدیک می‌شوند و دوباره دور می‌شوند، نه برای حل مسئله «‌دل به دریا می‌زنند» و نه از آن «‌دل» می‌کنند! درمانگر به درمانجو کمک می‌کند تا امکانات خود را برای حل مسئله روی دایره بریزد، هزینه هر یک از اقدامات خود را محاسبه کند و به این جمع‌بندی برسد که بر مبنای «‌اولویت‌بندی»‌ ذهن خود آیا حاضر است برای حل مسئله «این بها» را بپردازد یا ترجیح می‌دهد که مسئله را «‌بگذارد و بگذرد». مثلاً‌ درمانجو، کارمند یک اداره است که ماجرای پیش آمده برای او چنین است: فرد جدیدی وارد محیط کاری شده که باعث شده اهمیت این فرد در این اداره کمرنگ‌تر شود. توجه،‌ پاداش و تأییدی که برای مراجع ما قبلاً‌ بدون تلاش بدست می‌آمد حالا نیاز به یک رقابت جدی دارد. مراجع ما، ابتدا نسبت به این فرد احساس خشم پیدا می‌کند و سپس احساس ناکامی را تجربه می‌کند. ما به او کمک می‌کنیم تا «‌اولویتهای خود» را در زندگی «‌تصریح»‌ نماید: اگر قرار باشد بین نقش یک مرد موفق و برنده و یک زندگی آرام و بی‌دغدغه تنها یکی را انتخاب کند، کدامیک را انتخاب خواهد کرد؟ ‌اگر در امتیازبندی خود به زندگی دارای موفقیت اجتماعی، شهرت و پیروزی امتیاز بالاتری می‌دهد لازم است بهای جنگیدن برای پیروزی را بپردازد در حالیکه در صورتی که زندگی آرام و بی‌دغدغه امتیاز بالاتری می‌گیرد او لازم است از این رقابت بگذرد.
3- اگر مراجع موضع «مبارزه»‌ را اتخاذ کرد، ‌وظیفه درمانگر این است که به او یاد دهد که چگونه انتخاب‌های مختلف و راهکارهای گسترده را در نظر درآورد. درمانگر دید درمانجو را باز و گسترده می‌سازد و نگاه او را از نگاه «‌خطی»‌ به نگاه «چند وجهی»‌ هدایت می‌کند و اگر مراجع موضع «‌وداع» ‌را اتخاذ کرد، درمانگر به او کمک می‌کند که «‌ماجرا را در ذهن خود سبک نماید». ما با «‌ماجرا» ‌مواجه نیستیم بلکه با «‌تصویر ذهنی ماجرا» ‌مواجهیم بنابراین درمانگر مجبور نیست با واقعیت ماجرا در دنیای بیرون «‌کلنجار برود»‌ بلکه لازم است با «‌تصویر ذهنی ماجرا»‌ در ذهن مراجع «‌ور برود». همانطور که گفتم مغز ما منطقی عمل نمی‌کند بلکه با تداعی‌ها عمل می‌کند، کافی است به گونه‌ای ماجرای درمانجو را به ماجرایی که به شکلی مشابه است اما «سبک» ‌و «‌لغزنده» ‌است «‌قلاب»‌ کنیم، خواهیم دید که به گونه شگفت‌آوری «‌وداع»‌ او تسریع و تسهیل می‌گردد. 


2- افسردگی بعنوان سوگواری
این مدل افسردگی با مدل قبلی شباهت زیادی دارد بجز اینکه ماجرایی که احساس ناکامی ایجاد کرده است ماجرایی بوده که با مراجع ما «‌ارتباط هویتی» داشته است. «‌ارتباط هویتی» ‌چیست؟‌ هرکدام از ما «‌تعریفی ازخود»‌ در ذهن داریم، این تعریف با اجزایی مشخص می‌شود. مثلاً‌ من با روانپزشک بودنم، نویسنده بودنم و… خود را تعریف می‌کنم اما با لباسم خود را تعریف نمی‌کنم. اگر کت و شلوار نویی داشته باشم که بسوزد دلخور می‌شوم اما اگر توانایی نوشتن را از دست بدهم دچار«سوگ» می‌شوم! یک «مادر» خود را با فرزندانش تعریف می‌کند: از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ می‌کند. یک «‌قهرمان ورزشی» ‌خود را با «‌عنوان قهرمانی» تعریف می‌کند! ‌از دست دادن این عنوان او را دچار سوگ می‌کند. یک فرد مذهبی با «‌باورهایش»‌ زندگی می‌کند: متزلزل شدن باورهایش او را دچار سوگ می‌کند. فرایند «‌سوگ» ‌شدیدتر و طولانی‌تر از یک «‌واکنش ناکامی»‌ است چرا که فرد «‌خود»‌ را زیر سوال می‌برد، سردرگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست می‌دهد و جهان‌بینی‌اش دچار «‌تزلزل»‌ می‌شود، همچون کسی که «راه خانه را گم کرده است»‌!‌ بنابراین می‌بینید که هر فرد «عزاداری»‌، «‌سوگوار» نیست و از آن سو لازم نیست کسی یکی از عزیزانش فوت کرده باشد تا دچار «‌سوگواری»‌ باشد. تکلیف ما با «‌مراجعان سوگوارمان»‌ چیست؟
1- هرگز سعی نکنید مسئله او را کوچک و کم‌اهمیت بشمارید. این کار کمک به او نیست بلکه «‌بی‌احترامی»‌ به اوست. مراجعی داشتم که به تازگی پدرش را از دست داده بود و فرایند سوگ شدیدی را می‌گذراند. می‌گفت یکی از سخت‌ترین لحظات برای من زمانی است که احساسم را با کسی در میان می‌گذارم و او می‌پرسد: «‌پدر مرحوم‌تان چند سال داشتند؟» و هنگامی که پاسخ می‌دهم هفتاد سال بلافاصله می‌گوید: ‌«خب، عمرشان را کرده بودند،‌ چرا اینقدر غصه می‌خورید؟»‌ اگر آنچه مراجع ما از دست داده برای ما چندان مهم نیست دلیل نمی‌شود که برای او هم نباید مهم باشد.
2- نمونه‌های مشابهی را برای مراجع مثال می‌زنیم تا بداند که این حالت بارها برای افراد زیادی اتفاق افتاده و «زندگی ادامه پیدا کرده است»‌. این کار برای این است که «‌احساس تنهایی»‌ او را مرتفع سازد. وقتی فکر می‌کنیم ما تنها کسی هستیم که دچار چنین وضعیتی شده‌ام دچار فشار سنگینی می‌شویم. گاهی به این باور می‌رسیم که «زندگی بی‌انصاف و ناعادلانه است»‌، «‌حق من نبود»‌ و «‌چرا من؟‌!‌»‌ گاهی دچار این باور می‌شویم که «‌دارم کیفر می‌شوم»‌، «‌احساس گناه»‌ می‌کنیم، خود را سرزنش می‌کنیم و خود را مستوجب این مجازات تلقی می‌کنیم، گاهی تصور می‌کنیم «‌هیچکس مرا درک نمی‌کند»‌ و باورهای دیگری که هر کدام رنجی را بر رنج سوگواری‌مان می‌افزاید. ذکر نمونه‌هایی از وضعیت مشابه در دیگران این «‌رنج مضاعف»‌ را مرتفع می‌کند. اما در اینجا این نکته مهم وجود دارد که انجام هر کدام از کارهایی که ذکر می‌شود «ظریف کاری‌هایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشکلات دیگران را برایتان بگویم تا بدانید که تنها نیستید» آنقدر این کار را «زمخت» انجام داده‌ایم که در ذهن مراجع نمی‌تواند بنشیند؛ به جای آن بطور مثال می‌گوییم:‌ «وقتی داشتید ماجرا را برایم تعریف می‌کردید یاد مراجعی افتادم که 3-2 سال پیش آمده بود چرا که او هم... »‌ و آنگاه که «‌داستان مشابه» ‌نقل شد به جای گفتن اینکه «‌زندگی ادامه پیدا می‌کند»، می‌گوییم «‌چند هفته پیش که تصادفاً ‌او را دیدم لبخندی زد و گفت آن ماجرا زندگی مرا به کلی تغییر داد، حالا به مسئله طور دیگری نگاه می‌کنم، اگر آن ماجرا پیش نیامده بود من شاید هیچوقت یاد نمی‌گرفتم که…».
3- به همان روش فوق مراجع را آماده می‌کنیم که به جای تلاش برای «‌برگشت به گذشته»‌، کنجکاوانه ـ و نه عجول و حریصانه ـ منتظر بماند تا «‌تعریف جدید»‌ را دریابد. انسانها به گونه‌های مختلفی برای «‌برگشت به گذشته» تلاش می‌کنند: گاهی سعی می‌کنند گذشته را «‌مومیایی»‌ کنند، دل‌مشغول اشیا و خاطرات گذشته می‌شوند، هیچ چیز را تغییر نمی‌دهند، «‌انتظار رجعت»‌ از دست رفته را می‌کشند و به محرکها و وقایع جدید علاقه نشان نمی‌دهند. گاهی نیز سعی می‌کنند به سرعت «‌جایگزین»‌ پیدا کنند. «جایگزین»‌ هر چیزی است که فرد به جای «‌شیء از دست رفته»‌ در «مجموعه هویتی»‌ خود می‌گذارد. یک فرد جدید، یک عشق تازه، یک مأموریت جدید، یک ایدئولوژی تازه یا هر چیز دیگر. مسئله این است که اغلب آدمها، برای کمک کردن به فردی که سر در گم و «‌خود از دست داده» است، تلاش می‌کنند بخشی از «‌مجموعه هویتی»‌ خودشان را به او پیشنهاد دهند، بخصوص کسانیکه «‌حرص کمک کردن» دارند حاضر می‌شوند «‌خود» نقش شیء از دست رفته را بازی کنند! این بازی به نفع هیچ‌یک از طرفین نیست. درمانگر لازم است به مراجع بیاموزد که با «بازماندۀ مجموعه» همراه شود، آن را بپذیرد و دوست بدارد و بداند که این پیشامد در زندگی او همچون یک «کانال زایمانی»‌ است که او را به «دنیای تازه‌ای» رهنمون خواهد شد. هیچکس و از جمله درمانگر نمی‌دانند این دنیای تازه چه مختصاتی دارد، آنچه درمانگر می‌داند این است که این دنیا وسیع‌تر و با آگاهی گسترده‌تری نسبت به دنیای قبل همراه است همچون هر «‌زایمان» ‌دیگری در هستی. تنها درمانگری می‌تواند در حل و فصل این مرحله به درمانجو کمک کند که از «وسوسه ارائه دنیای خود» به درمانجو به عنوان «‌جایگزین» ‌و «حرص کمک کردن» گذر کرده باشد. رسیدن به چنین حالی منوط به ایجاد تعادل بین «علاقه‌مندی»‌ و «شکیبایی»‌ است. اگر درمانگر به کمک کردن علاقه نداشته باشد این مجموعه نامتعادل و ناپایدار خواهد بود اما اگر شکیبایی خود را از دست دهد، «حرص کمک کردن» نیز تعادل مجموعه را به هم خواهد ریخت. رسیدن به این «تعادل»، جدا از «شخصیت درمانگر» نیازمند «‌تجربه درمانگری»‌ است. اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگری می‌شوند و از این طریق در حل مسئله ناتوان می‌شوند. این وضعیت مرا به یاد این ضرب‌المثل می‌اندازد که «پناه بر خدا از آرایشگران پیر و پزشکان جوان»!
گذشته از این، آموزش این «‌قانون هستی» به مراجع که «‌پایان شب سیه سپید است» ‌و «‌هر چه از دست می‌دهیم مقدمه‌ای است برای بدست آوردن چیزی بهتر» ‌کار آسانی نیست چرا که «‌سخنی کز دل برآید لاجرم بردل نشیند» بنابراین درمانگری که خود یک فرایند سوگ را با موفقیت پشت سر گذاشته و این باور را نه بعنوان یک «‌شعار»‌ که بعنوان یک «شعور» دریافته است می‌تواند چنین باوری را در مراجعش ایجاد نماید. «‌ویکتور فرانکل» در کتاب «‌انسان در جستجوی معنی»‌ این مفهوم را بیان می‌کند که اگر نتوانیم برای رنج‌های زندگی معنایی بیابیم، خوشی‌های زندگی هم پوچ و بی‌معنا خواهند بود،‌ یا تمام این بازی معنا دارد، که در آن صورت فراز و نشیبش دارای معناست و یا این بازی فاقد معناست که در آنصورت خوشی‌های زندگی نیز مسخره خواهند بود. «‌دکتر ترور گریفیت»‌ در کتاب «‌از دست رفته و بازیافته» (The lost and then found) به مراحل سوگواری به تفصیل اشاره می‌کند و همچون « الیزابت کابلرراس »‌ به این نقطه نظر می‌رسد که حل و فصل سوگ زمانی با موفقیت انجام می‌شود که ابتدا فرد از بازگرداندن جهان به آنچه پیش از این بود کاملاً‌ ناامید و مأیوس شود (Despair) و جهان را با مختصات جدید بپذیرد (acceptance) خطری که در این مرحله از حل و فصل سوگ وجود دارد این است که فرد «‌معنویت» (spirituality) را جایگزین شی از دست رفته «مجموعه هویتی»‌ خود نماید، فرایندی که «‌آماس معنویت» می‌نامیم! ‌معنویت جایگزین هیچ‌یک از اجزای زندگی نیست، معنویت «‌معنای مجموعه»‌ است. 


3- افسردگی بعنوان مزاج
گروهی از افراد بطور مداوم دچار نوسانات خلقی هستند به گونه‌ای که این نوسانات تغییرات محسوسی را در رفتار آنها ایجاد می‌کند. چند روزی این افراد سرحال، پرانرژی و پرنشاط هستند، بدون هیچ دلیل مشخص چند روزی کسل و بی‌حوصله هستند. «‌شدت» ‌و «‌مدت»‌ این تغییرات آنقدر نیست که این فرایند در تعریف «‌بیماری»‌ بگنجد و از سوی دیگر این فرایند، همچون یک بیماری بر فرد «‌عارض» نمی‌شود بلکه «‌طبیعت»‌ و «‌مزاج» فرد بدینگونه است و از ابتدای زندگی این تغییرات بطور طبیعی وجود داشته‌اند.
این گروه افراد بسته به واکنشی که در برابر تغییرات هیجانی خود دارند، «‌سرنوشت»‌ متفاوتی دارند. گروهی از آنها بدلیل این بی‌ثباتی «‌از این شاخه به آن شاخه پریدن» ‌و «‌بوالهوسی»‌ زندگی بی‌ثباتی دارند در حالیکه این بی‌ثباتی در گروهی دیگر از افراد خود یک «‌فرصت» ‌است!
افراد گروه اول، آدم‌های moody نامیده می‌شوند، غیر قابل پیش‌بینی‌اند و هیچ راهی را به مقصد نمی‌رسانند اما افراد گروه دوم از یک ویژگی خاص برخوردارند که Self-directiveness نامیده می‌شود یعنی خود بر تغییرات «‌جوّی» ‌خود آگاهند و آن را «‌مدیریت» ‌می‌کنند همچون خلبانی که بسته به تغییرات وضع هوا، تنظیم سیستمهای ناوبری هواپیمای خود را تغییر می‌دهد. این گروه از افراد Enlighted نامیده می‌شوند. آنها بدلیل اینکه در تغییرات هیجانی خود، زندگی را از نگاه‌های مختلف و بلکه متضاد نگاه می‌کنند، دیدگاه وسیع‌تری در قبال زندگی دارند. تحقیقات برخی از پژوهشگران نشان داده است که بسیاری از افراد برجسته و خلاق جهان دچار بی‌ثباتی هیجانی بوده‌اند بطوریکه این پژوهشگران «‌همبستگی»‌ معنی داری بین «‌خلاقیت»‌ و «‌بی‌ثباتی هیجانی»‌ به اثبات رسانده‌اند. آنها اعتقاد دارند که این افراد برجسته در دوره‌های «‌هیجان پایین» ‌دید منفی و نقادی را نسبت به کارهای قبلی و سَبکِ کار خود پیدا می‌کنند بنابراین در دوره‌های «‌هیجان مثبت»‌ که مولد و فعال می‌شوند به جای تکرار آثار قبل، سبک و سیاق جدیدی به فعالیت‌هاشان می‌دهند. از جمله این افراد می‌توان به «‌لئوناردو داوینچی»‌ و «وینستون چرچیل»‌ اشاره کرد.
ژاپنی‌ها به تازگی تحقیقات وسیعی را در زمینه تغییرات هیجانی انجام داده‌اند. آنها به این نتیجه رسیده‌اند که همانطور که حالات مختلف ماه، گردش زمین به دور خورشید و تغییرات فصول «‌ریتم»‌ و «‌ضرباهنگ»‌ مشخصی دارد، ‌تغییرات هیجانی هر انسان هم «‌ضرباهنگ»‌ خاصی دارند. اگر فرد به این ضرباهنگ آگاهی پیدا کند و برنامه‌های روزانه‌اش را براساس پیش‌بینی آنها تنظیم کند، «‌هماهنگی درون و بیرون» اتفاق می‌افتد ولی اگر فرد به این ضرباهنگ ناآگاه باشد و بطور غیر منتظره با آن مواجه شود وضع زندگی نامنظم و ناهماهنگی پیدا می‌کند: زمانی که نیاز به تحرک و پویایی دارد کسل است و زمانی دیگر، ‌بدون هیچ ضرورتی، پرهیجان و پرجنب و جوش است!
کشف وضعیت «افسردگی مزاجی» بر اساس ثبت تغییرات هیجانی در یک «جدول تقویمی» میسر می‌شود. فرد می‌تواند تاریخ را براساس روزهای ماه بر ستون افقی و وضع هیجانی خود را براساس درجه‌بندی «نشاط» یا «غم» بر محور عمودی رسم می‌کند:
نمودار فوق نشان می‌دهد که این فرد دوره‌های 5-4 روزه غم دوره‌های 2-1 روزه خنثی، دوره‌های 3-7 روزه نشاط را بدون محرک مشخص می‌گذراند. اگر او این نمودار را در چند ماه متوالی رسم کند قادر است پیش‌بینی کند که روزهای اول تا چهارم، سیزدهم تا شانزدهم و بیست و سوم تا بیست و ششم هر ماه بیشترین نشاط و تحرک را دارد بنابراین مهمترین و پیچیده‌ترین فعالیتهای خود را در آن روزها انجام دهد. اما اگر فرد مقهور این تغییرات هیجانی خود باشد و نتواند برنامه زندگی خود را با برنامه ضرباهنگ درونی‌اش هماهنگ کند، شاید بهتر باشد این تغییرات را تجربه نکند. از آنجا که این تغییرات وابسته به مزاج فرد هستند (Temperamental)، درمان‌های روانشناختی در کنترل آنها بی‌اثرند و تنها درمان‌هایی دارویی می‌توانند بر آن اثرگذار باشند. داروهای تثبیت‌کننده خلق، ضدافسردگی‌های جدید، آنتاگویست‌های دوپایین ـ سروتونین و بلوک‌کننده‌های کانال کلسیم از داروهایی هستند که برای کنترل بی‌ثباتی هیجانی پیشنهاد شده‌اند. بحث درباره نحوه تجویز این داروها از موضوع مقاله خارج است و در درسنامه‌های روانپزشکی بطور جامع مورد بحث قرار می‌گیرند. 


4- افسردگی بعنوان منش
این نوع افسردگی از یک نظر شبیه به «افسردگی بعنوان مزاج» است و آن الگوی «مزمن» آن است. یعنی نمی‌توان همچون «افسردگی بعنوان واکنش» و «افسردگی بعنوان سوگواری» آن را پاسخی به یک «رویداد» در زندگی دانست و نمی‌توان برای آن «زمان شروع» مشخص کرد. اما از سوی دیگر این نوع افسردگی بر خلاف افسردگی مزاجی، اساس زیست شناختی (Biologic) ندارد و به هیچ وجه به درمان دارویی نیز پاسخ نمی‌دهد! چرا؟ به این دلیل که این نوع افسردگی نه یک تغییر در ناقلین عصبی مغز که یک «نقش انتخاب شده» است و ما نمی‌توانیم با دارو «انتخاب‌های» انسانها را تغییر دهیم. چگونه یک فرد افسردگی را بعنوان یک «نقش» انتخاب می‌کند؟! هر یک از ما براساس «تأییدی» که از سایرین دریافت می‌کنیم به تدریج یاد می‌گیریم که چه «تعریفی» از «خود» به دیگران ارائه دهیم. در یک محیط به فرد «جاه‌طلب»، «رقابت‌جو» و «موفقیت‌طلب» تأیید و پاداش داده می‌شود، طبعاً افراد زیادی یاد می‌گیرند که در این محیط خود را با این ویژگی‌ها تعریف کنند. اما در یک محیط دیگر افراد «ضعیف» و «ناتوان» بیشتر مورد توجه و محبت قرار می‌گیرند. در چنین محیطی هیچ بعید نیست که افراد خود را «بیچاره»، «گرفتار» و «افسرده» نشان دهند و بتدریج آنقدر با این نقش، خو می‌گیرند که خودشان را برای خود هم اینچنین تعریف می‌کنند! آنگاه خودشان باور می‌کنند افسرده‌اند و حتی در محیط‌هایی هم که این نقش تأیید و توجهی ایجاد نمی‌کند به آن ادامه می‌دهند چرا که خود را اینچنین باور کرده‌اند! «اریک برن» در کتابهای «بازیها» و «بعد از سلام چه می‌گویید؟» به تفصیل راجع به این «نقش‌ها» توضیح می‌دهد. بخشی از نظریۀ جامع «جیمز ردفیلد» هم بطور مفصل همین ماجرا را بیان می‌کند. کتابهای «سریالی» او که نظریه جامعش را توضیح می‌دهند به ترتیب عبارتند از: «پیشگویی آسمانی»، «دهمین مکاشفه»، «راهنمای تجربی پیشگویی آسمانی» و «بینش مینوی».
گذشته از تشریح ماجرایی که منجر به «انتخاب نقش افسرده» می‌شود، تکلیف درمانگر در مورد چنین مراجعانی چیست؟ پس از اینکه درمانگر به این اطمینان خاطر رسید که با چنین موردی مواجه است، درمان دو مرحله دارد. مرحله اول این است که مراجع را به این آگاهی برساند که او بیمار نیست بلکه او خود چنین نقشی را انتخاب کرده و می‌کند. این کار، چندان آسان نیست چرا که ابراز این ایده به مراجع تأثیر مثبتی ایجاد نمی‌کند، درمانگر لازم است کمک کند که او به این ایده «برسد». «شنیدن» نظر درمانگر به تنهایی دردی را دعوا نمی‌کند، مهم است که مراجع بتواند با نگاه درمانگر زندگی را «ببیند». گاهی اوقات لازم است درمانگر ماه‌ها با حوصلگی و تأنی و با سؤالات هدفدار زیرکانه ـ که به آنها سؤالات سقراطی می‌گوییم ـ مراجع را به نقطه نظر خود «برساند» و گاهی برعکس مراجع نیاز به «تلنگر» فوری و گاهی شدید دارد تا «تکان بخورد».
تنها «تجربۀ درمان» می‌تواند درمانگر را به این نقطه برساند که تشخیص دهد کجا لازم است با تأنی و مدارا پیش رود و کجا باید «ضربه بزند». «هرمان هسه» در داستان «محرم راز» در کتاب «سه قصه» به زیبایی این حقیقت را توصیف می‌کند که گروهی از انسانها برای تغییر نیاز به «قاطعیت» دارند و برخی دیگر نیاز به «لطافت». مرحله دوم درمان زمانی اتفاق می‌افتد که مراجع با «سناریویی» که تاکنون بازی کرده است آشنا می‌شود و درمی‌یابد که مسئول تغییر دادن این نمایش خود اوست؛ در اینجا نقش درمانگر کمی تغییر می‌کند و به جای نقش اکتشافی (explorative) اولیه و رویکرد سقراطی (Socratic approach)، لازم است درمانگر در موضع طراح و کارگردان سناریوی جدید (Designer) قرار گیرد و روابط جدید مراجع را با جهان پیرامونش سازماندهی کند. گاهی لازم است برای خو کردن مراجع به نقش جدید، این نقش در فضای درمان تمرین شود، فرایندی که به آن playing Role می‌گوییم. اغلب لازم است که برای ایفای نقش جدید، به درمانجو تکالیفی را برای انجام در فواصل جلسات درمان «حکم» کنیم و به اجرای آنها پافشاری کنیم و از او گزارش بگیریم و هرگاه مراجع با خزیدن به «لاک ناتوانی» شانه از زیر تکالیف خالی می‌کند مجدداً به او کمک کنیم تا «ببیند» که این کار نیز شکلی است از بازی «ننه من غریبم» و «کار من با این چیزا درست نمی‌شه، باید یه فکر اساسی کنیم»!


5- افسردگی بعنوان بیماری
بالاخره افسردگی در بعضی از بیماران نه واکنش است، نه سوگ، نه مزاج و نه منش بلکه واقعاً یک بیماری است همانگونه که «کم‌کاری تیروئید»، «گلوکوم»، «بیماری کرون»، و «لوپوس»!
فردی که پیش از این «فاقد علائم افسردگی» بوده دچار علائمی می‌شود همچون احساس غم و یأس، بی‌حوصلگی، ناتوانی در لذت بردن از چیزهایی که قبلاً برایش لذتبخش بوده‌اند، خستگی و ضعف، اشکال در تمرکز و حافظه، اشکال در عملکردهای پایه بدنی همچون خواب، اشتها، میل جنسی و تحرک و انرژی، کم شدن اعتماد به نفس، بی‌علاقگی به زندگی، افکار مرگ و حتی اشتغال ذهنی با خودکشی.
گرچه ممکن است یک عامل ناخوشایند محیطی (stressor) در شروع بیماری نقش داشته باشد اما این عامل تنها همچون یک شعله‌ورکننده عمل می‌کند در واقع مثل این است که کسی را که کاملاً لب چاه بوده را هول داده باشد. پس اگر استرسور، فقط نقش تسریع‌کننده دارد پس عاملی اصلی چیست؟ به نظر می‌رسد شناخته‌ترین عامل، وجود زمینه ارثی است. لازم است بدانیم که افسردگی بعنوان بیماری هم الگوهای مختلفی دارد. فقط فهرست وار ذکر می‌کنم که این افسردگی می‌تواند الگوی دو قطبی داشته باشد (یعنی اینکه انتظار رخداد «مانیا» Mania که شکل متضادی با افسردگی دارد را نیز در بیمار داریم) و می‌تواند الگوی یک قطبی داشته باشد. الگوی دو قطبی شامل اختلال دو قطبی تیپ I ،II و III است و الگوی یک قطبی شامل اختلال افسردگی ماژور، اختلال افسردگی مینور، اختلال افسردگی راجعۀ گذرا، اختلال ملال پیش‌قاعدگی، افسردگی پس از زایمان، اختلال عاطفی فصلی و فرم‌های طبقه‌بندی نشده دیگر است. گاهی نیز «بیماری افسردگی» ثانوی به بیماری‌های دیگر (همچون پرکاری تیروئید، پارکینسون، مولتیپل اسکلروزیس، بدخیمی‌ها و...) یا ثانوی به مصرف داروها (همچون کورتیکوستروئیدها، اینترفرون و...) یا مواد (ترکیبات تریاک، الکل و...) رخ می‌دهد.
در هر صورت، چه «بیماری افسردگی» یک قطبی باشد، چه دو قطبی؛ چه اولیه باشد و چه ثانوی به یک اختلال طبی یا دارو یا مواد، این «بیماری» یک مسئله طبی است و نیاز به اقدامات دارویی دارد. طبعاً موضوع درمان دارویی این بیماری از موضوع این مقاله خارج است. درمان روانشناختی در این بیماری به هیچ‌وجه جایگزین درمان دارویی نیست بلکه دانش روانشناسی درمانگر باید صرف این شود که ارتباط پزشک بیمار (Rapport) با ثبات شود، همکاری بیمار با درمان دارویی (compliance) بیشتر گردد و بیمار آموزش صحیح و کاربردی راجع به سیر بیماریش پیدا کند و با اطمینان‌بخشی درمانگر دوران انتظار بین شروع دارو و احساس بهبودی را امیدوارانه‌تر تحمّل نماید. 

منبع: سایت دکتر سرگلزایی۴۳

به نظر من اولین یا در واقع تنها راهکار اینه که بایستی به لایه‌های نهانی یا عمیق فرد مذکور بسیار بسیار نامحسوس و با احتیاط نفوذ کنیم و با ایجاد بستری مطمئن اجازه بدیم دوباره فرد خودشو احیا کنه. متد امروزه جالبه بدونید که از یک گرداب الگوبرداری شده، فرد افسرده بصورت گرداب درحال چرخش حول افکار و درونیات عمدتا منفی خودش میچرخه و مدام ادامه‌دار حرکت میکنه که به مرکز گرداب رسیده و غرق میشه، لذا در احیا و بازگرداندن فرد، متد جدید اینه که بستری رو فراهم کنیم که از همون نقطه مرکزی به فرد کمک کنیم، دقیقا برعکس حرکت گرداب قدم به قدم، پله پله مسیر رو عقب‌گرد حرکت کنه و دوباره به حالت تقریبا مناسب که اینبار خودش اون رو مجدد ساخته برگرده. حالا از این مرحله به بعد  سایر پیشنهادات دوستان که در بالا عنوان شده کاربردی و حائز اهمیت میشه و برای فرد قابل پذیرش، در غیر اینصورت به فرد درحال غرق شدن نمیشه گفت مثلا سعی کن آب قورت ندی چون کنترل سیستم دفاعی بدنش ارادی نیست. فرد افسرده هم تقریبا ارادی رفتار نمیکنه که بخواد ارادی به ورزش و مدیتیشن و... بپردازه، بلکه اول بایستی بتونه از گرداب خلاص بشه و نفسی تازه کنه، سپس سایر موارد.

آقا مهدی
دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات

تجربی عرض میکنم به عنوان کسی که چندین سال است درگیرم:

  • مصرف قرض سیتالوپرام با نظر پزشک (متاهیلین!!! دچار گرفتاری میشن)
  • پیاده‌روی فوق‌العاده موثره 
  • سعی کنید رابطه جنسی داشته باشید (قطعا روابط حلال مورد نظر هست)
  • مرغ کمتر بخورید
  • کتاب خوندن خیلی موثره 
  • چای سفید بخورید
  • بعد از ساعت 6، قهوه و چای سیاه نخورید 
  • به باغ و سبزه‌زار برید 
ناشناس

تمرین تمرکز حواس کنید، بخندید، امید داشته باشید، خودتان را محبوس نکنید، افراد انرژی منفی را از زندگی خود دور کنید، ویتامین D می‌تواند افسردگی را کاهش دهد، .پس غذای سالم بخورید. ورزش کنید، باغبانی کنید یا از یک حیوان نگهداری کنید. در انجام امور داوطلبانه بر اساس باورها و اعتقادات خود پیش قدم شوید.  

ناشناس

به نظر من افسردگی از احساس تنهایی سرچشمه می‌گیرد پس راه آن مشارکت در کلاس‌های عمومی است مثل کلاس زبان، نقاشی ، گل سازی وغیره  این گونه افراد نباید تنها بمانند بهتر است در میان اجتماعات شرکت کنند و خود را از تنهایی و فکر وخیال  دور کنند.

به نظر می‌رسد یکی از بهترین و موثرترین روش‌های رواندرمانی برای درمان افسردگی، رویکرد شناختی رفتاری (CBT)۱۸ می‌باشد.

در این مورد می‌توانید این مقاله۱۹ را بخوانید.

افسردگی فقط یک خلق و خوی منفی نیست، بلکه یک بیماری است. این بیماری با علام دقیقی مشخص می‌شود. نشانه‌های بیماری افسردگی دقیقاً کدامند؟

افسردگی

نشانه‌های افسردگی چیست؟ چگونه می‌توان فهمید این علائم شد؟

افسردگی با ۹ معیار دقیق تعریف می‌شود. این معیارها براساس محورهای چهارگانه DSM هستند که مشخصه‌هایی جهانی و تعریف شده‌اند.

۱) خلق و خوی افسرده

برای اطلاق افسرده بودن به فرد، او باید تمام روز و تقریباً هر روز این حالت را داشته باشد. این خلق و خوی افسرده توسط خود شخص با احساس اندوه، پوچی و افسردگی حس می‌شود یا توسط اطرافیانش مشاهده می‌گردد. در میان کودکان یا بزرگسالان، این خلق و خو می‌تواند با تندخویی بروز پیدا کند.

۲) بی‌علاقگی یا لذت نبردن از فعالیت‌هایی که معمولاً لذت‌بخش و جالب‌اند

این نشانه هر روز و عملاً برای تمامی فعالیت‌ها دیده می‌شود.

۳) حس خودکم‌بینی یا احساس گناه بیش از حد و نامتناسب

این احساس تقریباً همیشه و تقریباً هر روز حضور دارد.

۴) داشتن ایدۀ خودکشی به طور مکرر، خواه با نقشه یا بدون نقشۀ دقیق یا با اقدام به خودکشی

فکر به مرگ (مثلاً گفتن «من ترجیح می‌دهم که مرده باشم») نیز از این دسته محسوب می‌شوند.

۵) مشکلات خواب. ممکن است به شکل بی‌خوابی یا پرخوابی بروز کند

این مشکلات هر روز در میان افراد افسرده دیده می‌شود.

۶) آشفتگی یا کند شدن روانی – حرکتی

این نشانه نیز هر روز حضور دارد که یا توسط خود فرد افسرده گزارش می‌شود یا اطرافیانش مشاهده می‌کنند. در افسردگی، حرف فقط بر سر یک احساس بی‌قراری یا کندشدگی ساده نیست، بلکه این آشفتگی یا کندشدگی قابل ملاحظه و مشهود است.

۷) مشکلات اشتها که هم به شکل بی‌اشتهایی و کاهش وزن و هم بالعکس

با افزایش اشتها و اضافه شدن وزن می‌تواند روی دهد. این مشکلات بدون رژیم گرفتن به وجود می‌آیند.

۸) مشکلات تمرکز

این مورد اغلب با مشکل در اندیشیدن و حتی تردیدهای تکراری ظاهر می‌شود. پدیده‌ای قابل مشاهده و روزانه است و تنها احساس عدم موفقیت در متمرکز شدن نیست.

۹) احساس روزانه خستگی یا فقدان انرژی

برای مطرح کردن افسردگی با یک تشخیص جدی، باید حداقل ۲ مورد از ۴ مورد اول در شخص دیده شود و در ادامه، در افسردگی حداقل ۵ مورد از این ۹ معیار یافت می‌شوند.

اگر دقت کرده باشید دیده‌اید که در این لیست علائم، با سماجت و پافشاری تأکید شده که علائم باید هر روز و در تمام طول روز مشاهده شوند. این به این معناست که هر یک از ما ممکن است در روز ساعات یا دقایقی را با خلق و خوی افسرده پشت سر بگذارد. این حالات ممکن است که بر حسب اتفاقات زندگی برای همه پیش بیاید. اما معنی‌اش این نیست که فرد افسرده است. حال آنکه فرد افسرده در این حالت غرق می‌شود و به راحتی بیرون نمی‌آید.
هنگامی که نشانه‌های یک افسردگی واقعی را در خود دیدید، مهم است که به خودتان کمک کنید. مطمئناً برای این بیماری، درمان‌های دارویی و البته درمان‌های مکمل غیر دارویی (روان درمانی، ورزش، استراحت، تغییرات ضروری در شکل و قالب زندگی و کار و…) وجود دارد.

افسردگی

همه ما گاهی دچار حالت ناامیدی و افسردگی می‌شویم. مثلاً وقتی روابط ما با دیگران از هم پاشیده می‌شود. ممکن است شوکه شویم، گریه کنیم، غذا نخوریم، عصبانی شویم، خوب نخوابیم و بدخلق و مضطرب شویم.

این حالت معمولاً پس از چند روز برطرف می‌شود و شخص به زندگی طبیعی باز می‌گردد. اما آنچه پزشکان آن را افسردگی می‌نامند، حالت افسردگی به این شکل نیست. بلکه این اصطلاح برای تعریف بیماری شدیدتری به کار می‌رود که حداقل چند روز طول می‌کشد و بر جسم و روح اثر می‌گذارد. این بیماری ممکن است بی هیچ دلیلی بروز کند و زندگی فرد را تهدید کند. هیچ وقت وجود یک علامت تک نشانگر وجود افسردگی و یا به قول معروف افسردگی بالینی در فرد نیست. بسیاری از علایم شبیه یکدیگرند، اما وقتی فرد به افسردگی مبتلا می‌شود این علائم شدیدتر می‌گردند و مدت بیشتری ادامه می‌یابند. اگر حالت ناامیدی و افسردگی بر تمام ابعاد زندگی شما تاثیر بگذارد، ۲ یا چند هفته ادامه یابد و یا به حدی برسد که به فکر خودکشی بیفتید، کار صحیح آن است که از دیگران یاری بطلبید.

به خاطر داشته باشید که افسردگی یک بیماری است که می‌توان آن را با موفقیت درمان کرد و به موقع بهبود خواهد یافت.

علایم اصلی افسردگی

هر چند افسردگی یک اختلال خلفی دانسته می‌شود اما در واقع از مجموع ۴ علامت مختلف تشکیل شده است. علاوه بر علایم هیجانی (خلقی)، علایم شناختی، انگیزشی و جسمانی وجود دارد. لازم نیست فرد به همه این علایم دچار شود تا بتوان او را افسرده دانست. اما هر چه بیشتر دچار این علایم شده باشد و هر چه شدت این علایم بیشتر باشد با اطمینان بیشتری می‌توان نظر داد که دچار افسردگی است.

۱- علایم جسمی: ۱-تغییر اشتها (افزایش یا کاهش اشتها)، ۲- آشفتگی در خواب (بدخوابی، به سختی به خواب می‌روند، زودتر از موقع بیدار می‌شوند یا زیاد می‌خوابند) ۳- خستگی ۴- یبوست ۵- بی‌میلی جنسی ۶- نامنظم شدن عادت ماهانه ۷- کم‌تحرکی روحی و جسمی. از آنجا که افکار شخص افسرده معطوف به درون هستند تا به وقایع خارجی، بیمار ممکن است دردها و رنج‌های خود را بیش از حد بداند و نگران سلامتی‌اش باشد.

۲- علایم شناختی: علایم شناختی بیشتر شامل افکار منفی است. افراد افسرده اعتماد به نفس اندکی دارند، احساس بی‌کفایتی کرده و برای شکسته‌ای‌شان خود را تحقیر می‌کنند. آن‌ها از آینده ناامید بوده و به انجام کاری برای بهبود زندگی‌شان بدبین هستند. تفکر افراد افسرده باعث می‌شود که انسان جهان را با دیدی منفی بنگرد.

افسردگی

سه عامل سازنده تفکر افسرده‌کننده عبارت است از:

افکارمنفی، مانند اینکه «من در کارم موفق نیستم».

انتظارات زیاد و غیر منطقی از خود، مانند من زمانی خوشبخت هستم که همه مرا دوست بدارند و مرا در شغلم موفق بدانند.

افکار غلط مانند: الف) نتیجه‌گیری‌های سریع و کلی ب) توجه به جزییات منفی در یک موقعیت و چشم‌پوشی از موارد مثبت پ) اعتقاد بر اینکه مقصر هر کار غلطی خود شخص است د) نتیجه‌گیری منفی.

۳- علایم هیجانی: غمگینی و دل‌مردگی برجسته‌ترین علامت هیجانی در افسردگی است. شخص افسرده ناامید و غمگین است. اغلب گریه و زاری می‌کند و ممکن است به فکر خودکشی بیفتد. از دست دادن لذت یا خوشنودی از زندگی نیز به همین اندازه برای وی شایع است. فعالیت‌هایی که قبلاً موجب رضایت او می‌شد اکنون کسل‌کننده و غیر لذت‌بخش می‌شود. شخص افسرده به تدریج به سرگرمی‌ها، تفریحات و فعالیت‌های خانوادگی بی‌علاقه می‌شود. بیشتر بیماران افسرده شکایت می‌کنند که دیگر از علایق قبلی‌شان لذت نمی‌برند و بسیاری از عدم عطوفت به دیگران می‌گویند.

۴- علایم انگیزشی: انگیزش در افسردگی رو به نزول است. فرد افسرده به منفعل بودن گرایش بیشتری دارد و برای شروع فعالیت‌ها با مشکل روبه‌رو است.

انواع افسردگی

۱- افسردگی خفیف: در افسردگی خفیف خلق پایین ممکن است ایجاد شود و بعد از مدتی از بین برود. این بیماری اغلب بعد از یک واقعه استرس‌زا بروز می‌کند. شخص ممکن است غیر از احساس خلق پایین، احساس اضطراب و نگرانی هم داشته باشد. تغییر در نحوه زندگی، اغلب تمام آن چیزی است که برای درمان این نوع افسردگی لازم است.

۲- افسردگی متوسط: در افسردگی متوسط خلق پایین طول کشیده و باقی می‌ماند و شخص دچار علایم جسمی نیز می‌گردد. گرچه این علایم از فردی به فرد دیگر فرق می‌کند.

در چنین مواردی، فقط تغییر در نحوه زندگی به ندرت باعث بهبودی می‌شود و نیاز به درمان دارویی هم وجود دارد.

۳- افسردگی شدید: افسردگی شدید یک بیماری تهدیدکننده زندگی می‌باشد که دارای علایم شدیدی می‌باشد. بیمار دچار علایم و مشکلات جسمی، هذیان‌ها و توهمات شده و مراجعه به پزشک در اولین فرصت از اهمیت زیادی برخوردار است.

عوامل بروز افسردگی

۱- ژن‌ها.

۲- ویژگی‌های شخصیتی.

۳- محیط خانوادگی.

۴- الگوهای فکری.

۵- فشار روحی و حوادث زندگی.

۶- بیماری جسمی.

۷- جنسیت.

راه‌های غلبه بر افسردگی

اگر دچار افسردگی شده‌اید، خودتان متوجه احساس ناامیدی و استیصال که ناگهان بروز کرده می‌شوید. در این وضعیت بهتر است برای درمان به پزشک مراجعه کنید. اما در این بین خودتان نیز می‌توانید با به کار گیری عادت‌های صحیح و تغییر در شیوه و سبک زندگی اقدامات مفیدی برای بهبود وضعیت داشته باشید.

 افسردگی و راه‌های غلبه بر آن

توصیه‌هایی که به شما کمک می‌کند حالتان بهتر شود.

۱- سعی کنید هر روز سر ساعت خاصی از خواب بیدار شوید، حتی اگر دلتان نخواهد، به محض بیدار شدن از رختخواب بیرون بیایید.

۲- از نرمش و ورزش غفلت نکنید: هر کاری که شامل فعالیت و تحرک جسمی‌ باشد، حالتان را بهتر خواهد کرد. اگر هنگام پیاده‌روی افکار منفی به شما هجوم آورد به ورزش دیگری بپردازید. نرمش و ورزش‌های موسوم به ایروبیک (ورزش‌های هوازی) و شنا بسیار مفید می‌باشند. تمرینات بدنی منظم قوی‌ترین عامل طبیعی است که می‌تواند افسردگی را برطرف سازد. ثابت شده است که تمرینات منظم موجب افزایش میزان ماده‌ای به نام اندروفین در مغز می‌شود. ماده‌ای قوی که به طور طبیعی باعث تقویت و بهتر شدن روحیه فرد می‌گردد. نگرانی و اضطراب را کاهش می‌دهد.

خواب را تنظیم می‌کند و به شما آرامش می‌بخشد. موجب فعالیت ذهنی مثبت می‌شود. احساسات فروخورده و سرکوب شده و انباشته شده را آزاد می‌سازد. افسردگی خفیف را درمان می‌کند. نگرش فکری و عزت نفس را بهبود می‌بخشد. عملکرد قلب را تقویت می‌کند. فشار خون را پایین می‌آورد. عمل انتقال اکسیژن به سراسر بدن را بهبود می‌بخشد. از پوکی استخوان جلوگیری می‌کند. موجب کنترل قند خون می‌شود.

اگر تمرینات بدنی انجام نمی‌دهید و بالاتر از ۴۰ سال سن دارید یا مبتلا به بیماری خاصی هستید قبل از شروع تمرینات بدنی به یک پزشک متخصص مراجعه کرده و مطمئن شوید که از تندرستی کامل برخوردارید و انجام تمرینات بدنی برایتان زیان‌بخش نخواهد بود.

۳- اعتقادات مذهبی خود را تقویت کنید و به خدا توکل کنید. همچنین در مراسم مذهبی و فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنید.

۴- وظایف یا کارهای دشوار و بزرگ را به قسمت‌های کوچک تقسیم کنید. الویت‌بندی کنید و آنچه را می‌توانید انجام دهید.

۵- اهداف واقع‌بینانه‌ای داشته باشید. اهداف سخت و مشکل برای خود تعیین نکنید و مسئولیت بیش از حد را به دوش نگیرید. از خود انتظار زیادی نداشته باشید. هر روز یک هدف کوچک برای خود تعیین کنید و سعی کنید به آن برسید. به یاد داشته باشید اگر افسردگی انرژی و انگیزه ما را کاهش می‌دهد، انجام حتی یک کار کوچک در روز به شما کمک می‌کند احساس بهتری راجع به خود داشته باشید. اهداف خود را با عباراتی مثبت بیان کرده و در عبارات خود از کلمه منفی استفاده نکنید. به جای اینکه بگویید من دیگر قند، شیرینی، بستنی و سایر خوراکی‌های چاق‌کننده را نخواهم خورد بهتر است بگویید من از خوردن خوراکی‌های سالم و مغزی که کالری کمتری دارند لذت می‌برم.

۶- سعی کنید با دیگران معاشرت کنید. کنار دیگران بودن به مراتب بهتر از تنهایی است و به شما کمک می‌کند. وقتی حوصله ندارید شاید خوشتان نیاید با دیگران صحبت کنید ولی بهتر است بدانید در چنین شرایطی حرف زدن با دیگران می‌تواند به شما کمک کند. با کسی که دوست دارید و در مورد موضوعی که دوست دارید، صحبت کنید.

۷- سعی کنید حالت چهره خود را تغییر دهید. پژوهشگران نشان داده‌اند که حالت صورت شما می‌تواند احساسات را تغییر دهد. پس لبخند بزنید و اگر بی‌اختیار اخم کرده‌اید، اخم‌هایتان را باز کنید.

۸- هر بار کاری را خوب انجام می‌دهید و یا هر وقت که حالتان خوب است، احساس و افکار خود را یادداشت کنید. به مرور این نوشته‌ها در زمان‌هایی که احساس خوبی ندارید به شما نشان می‌دهد که این حال بد شما پایدار نبوده و مدتی بعد احساس بهتری خواهید داشت.

۹- بپذیرید که هر فرد توانایی‌ها و خصوصیات متفاوتی دارد. روی خصوصیات خاص خود تاکید کنید.

۱۰- از یک متخصص کمک بگیرید. بزرگ‌ترین کمک به افراد افسرده این است که آن‌ها را ترغیب کنیم تا از دیگران کمک بگیرند. افراد خانواده و دوستان بیمار افسرده را تشویق و ترغیب کنند تا درمان را شروع کنند و خود را از درد و رنج‌های ناشی از بیماری نجات دهد. در مورد بیماران افسرده، هرگونه حرف، اقدام یا فکر مربوط به خودکشی را نادیده نگیرید و از یک متخصص کمک بخواهید.

۱۱- تغذیه مناسب: ارتباط ظریف و اساسی بین جسم و روح وجود دارد. تغذیه مناسب نه تنها به بهبود کیفیت جسم کمک می‌کند بلکه روح را نیز ارتقا می‌بخشد. اختصاص بخش اعظمی از تغذیه به میوه‌ها و سبزیجات تازه و غلات بسیار مفید است. بهتر است مصرف چربی و شیرینی‌جات را محدود کنید. بعضی مطالعات حاکی از این حقیقت است که اسید چرب امگا ۳ و ویتامین B12 به تغییر خلق و خو و رفع افسردگی کمک می‌کند. یکی از بارزترین علایم افسردگی اضطراب می‌باشد و مصرف بیش از اندازه کافئین باعث بروز عصبیت، دلهره و اضطراب می‌شود. محدود کردن موادی مثل قهوه، چای، شکلات و… می‌تواند تغییر به سزایی در بهبود خلق و خو داشته باشد.

۱۲- اکتشاف خلاقیت: نقاشی، عکاسی، بافندگی و یا نویسندگی فعالیت‌هایی هستند که فرد با انجام آن می‌تواند احساس درونی خود را بهتر بیان کند. خلاقیت احساس خوبی در فرد ایجاد می‌کند. هدف خلق شاهکار نیست. بلکه انجام کاری است که ایجاد لذت می‌کند و رضایت خاطر بیشتری به همراه دارد.

منبع: علت و نشانه‌های افسردگی۲۱| درمان موثر برای افسردگی۲۱

هاویشت
در جستجوی دانش ، پرسشگر

رجوع به روانپزشک راه درمانش هست.

شما الان بپرسید سرماخوردگیم رو چگونه درمان کنم، کلی جواب‌های مختلفی براتون میاد، همه دانشمند همه‌چی‌دون درون داریم. بهترین راه درمان سرماخوردگی مراجعه به پزشک هست.