برو به محتوای اصلی
ناشناس
۷ ماه پیش پرسیده شده

من یه پسر 30 ساله مجردم، موقعی که دانشجو بودیم (سال 88) به یه دختری (همکلاسی) خیلی علاقه داشتم و واقعا دیوونه‌ش بودم. خودش میدونست یعنی دیگه همه تو دانشگاه میدونستن ولی ایشون از نظر فرهنگ خانوادگی با ما کمی فرق داشتن یعنی آزادتر بودن و حجاب و اینا واسشون مهم نبود، تقریبا برعکس خانواده‌ی ما (بجز خودم که واسم طرف مهم‌تر از بقیه چیزا بود) و هر موقع که پیشنهاد رابطه میدادم بهشون به همین بهونه رد میکردن. تو 4 سال دانشگاه نتونستم به کسی بجز اون فکر کنم و با هر کس وارد رابطه میشدم سریع کات میکردیم. خلاصه که بعد چند سال ایشون بخاطر یه پسر چادری شدن (خواسته‌ای که من ازش نداشتم) و کلا رفتن تو مسیر مذهبی شدن و اون پسر هم آخر سر در رفت و ایشون یه بحران عاطفی سختی رو داشتن که من خیلی میرفتم پیشش آرومش میکردم و کلا کنارش بودم تا حالش بهتر شد. بعد یه سال دوباره بهش پیشنهاد دادم ولی بازم بهونه آورد و خلاصه که بعد چند ماه با یه پسر دیگه ازدواج کرد. بعد این قضیه با هر دختری می‌خوام رابطه داشته باشم همش همکلاسیم میاد تو ذهنم و خودمو سریع میکشم کنار از رابطه (حتی ازدواج). خونوادم از دستم ناراحت هستنن که ازدواج نمیکنم و خودمم راضی به تنها بودن نیستم. به نظرتون چیکار کنم تا درست بشم؟ دیگه دارم پیر میشم.

من کجام؟ اینجا کجاست؟

در جوابکو می‌تونید در مورد هر موضوعی سوال کنید، به سوالای بقیه جواب بدید و تجربتون رو به اشتراک بگذارید!

اول اعلام می‌کنم که جواب من شاید بسیار صریح باشد، به دلیل اینکه اولاً اینجا اتاق درمان و مشاوره نیست و ثانیاً فضا و وقتِ جواب محدود است:

  1. به نظرم در قدم اول باید یک خودکاوی دقیق از خودت داشته باشی، البته با کمک یک روانکاو و یا یک طرحواره درمانگرِ صاحب صلاحیت۲۷. چرا؟ به دلیل اینکه این همه نشانه‌ی نخواستن آن دخترخانم را ندیده‌ای و باز درگیرش شده‌ای و حتی در زمان حال هم کماکان در زندگی‌ات حضور دارد. اینها نشانه‌های خوبی نیست و کمترین اخطار را به شما می‌دهد که آماده‌ی ازدواج نیستی. پس لطفاً قبل از هر اقدامی به درمان فکر کن.
  2. قدم بعدی آن است که در مورد ازدواج فکر کنی، مطالعه کنی و به قول معروف تکلیفت را با این مقوله در زندگی مشخص کنی. ملاک‌هایت چیست؟ تکلیفت را با مذهب مشخص بکنی، با رابطه، با عشق، با گذشته، با خانواده و...  اینها همگی موضوعاتی هستند که پیش از ازدواج باید در مورد آنها با خودت به صلح و آشتی برسی. در این زمینه هم مطمئناً نیاز به کمک داری که یک روانشناس یا فرد آگاه و سالم می‌تواند کمک کند.
  3. شما از لحاظ سنی با پیری فاصله‌ی زیادی داری، سعی کن از لحاظ روانشناختی و فکری جوان، شاداب و مولد بمانی. از پیری تنها تجربه‌هایش را دریاب و استفاده کن.

موفق، آرام و خوشبخت باشی...

سیدمحمدرضا احمدی
شخصیت شناسی انیاگرام

اوووف عجب سوالی، آقای عزیز دل ببین 

زندگی و هر کاری مثل روشن کردن شعله‌ی گاز می‌مونه شما بهترین فندک رو هم بخری و کلی هم گازشو مصرف کنی شعله که روشن نمیشه باید اول شیر گازو باز  کنی اخوی.

شما هم برو شیر گازتو باز کن.

اول برو ببین چرا تا حالا نکردی و دلیلش چیه؟ (دلیلش میتونه نداشتن اعتماد به نفس باشه، می‌تونه تنبلی و گشتن دنبال مقصر باشه که بگیم آره ما خوبیم و بقیه بدن (واسه همینم خیلی‌ها دوست دارن خودشون رو قربانی کنن تا بگن اگه ما بدیم ضعف ما نیست بقیه بی رحمن) و...)

بعد از اینکه دلیل رو پیدا کردی حالا برو و واسه خودت هدفی بذار که از ته دل دوستش داری، براش تلاش کن، انواع و اقسام کتاب رو بخون: موفقیت، کسب و کار، رمان، فلسفه و... (فقط معیارت خوش اومدن از عنوان کتاب باشه).

قبل از هرکاری هم ذهنتو خالی کن یعنی بلند شو برو مسافرت و اونجا با خودت خلوت کن و حرف بزن (ترجیحا رو کاغذ فک کن).

بعدش ببین اصلا دیگه ازدواج برات اهمیت پیدا نمی‌کنه.

اگر هم بخوایم تحلیل کنیم، شما وقتی اهدافتو به آدم‌ها گره بزنی دچار انفعال میشی. 

شما باید دیدگاه‌تو عوض کنی یعنی نگی میخوام ازدواج کنم و کی خوبه؟ باید بگی کی خوبه پس برم باهاش ازدواج کنم.

تنهایی اذیتت می‌کنه چون کاری برای انجام دادن نداری و دچار انفعالی، اگه کاری داشته باشی که وقتتو پر کنه اونوقت دیگه حتی به تنهایی هم فکر نمی‌کنی (این مشکل زوج‌ها هم هستا که بخاطر ازدواج و ساختن زندگی مشترک اونقدر درگیر میشن و خسته میشن که دیگه حتی شب‌ها فقط کنار هم میخوابن و یادشون میره چرا ازدواج کردن).

متاسفانه باید حواسمون باشه که کار و تلاش واسه قبل از ازدواجه و بعدش کار صرفا یک روزمره خواهد بود.

جالب‌تر‌تر اینه که بدونی شاید با سن سی سال احساس پیری کنی و حق هم داری مثلا خودم اگه تا بیست و هفت سالگی به اهدافم نرسم واقعا دپرس میشم اما اخوی سی سالگی شروع کنی و 40 سالگی اهدافت که مهم‌ترینش حال خوبه رو بدست بیاری خیلی بهتره تا اینکه تا 70 سالگی هم چنان منفعل و عادی زندگی کنی.

راجع به اون دختر خانم هم باید بگم که لطفا درکش کن یعنی ببین بخاطر گندهایی که ما مذکر‌ها زدیم دخترا نمیتونن به کسی اعتماد کنن و بگن تا همیشه می‌مونه و از طرف دیگه هم بخاطر شرایط و عرف و قانون زن خودشو در مواردی وابسته میبینه و دنبال تکیه‌گاهی می‌گرده که نره، چون واضحه وقتی تکیه‌گاهی برداشته شه طرف با مخ میخوره زمین پس واسه همین این دختر خانم (که احتمالا تجربیات تلخ بقیه و منطقی بودن و... در طرز تفکرش بی‌نتیجه نبوده) خواسته یک تکیه‌گاه محکمی داشته باشه که هم خیالش راحت باشه نمیره و هم بدونه تکیه‌گاه قویه و خدایی هم با این کارا و مهربونیا تو منم بودم احساس می‌کردم تو شخصیتی وابسته و احساسی داری که ممکنه هر اتفاقی بشکنه اونو (البته همین مورد باعث میشه که خیلی دخترا بخوان همه گزینه‌ها رو داغ نگه دارن و خیلی‌ها رو میذارن تو آب نمک).

القصه که شیر گازتو باز کن اخوی و بعدش فندک بزن تا زندگی‌ات گرم شه.

با آرزوی شادی و شادکامی.

آمار سوال

۵۳ نمایش
۱ دنبال‌کننده
۷ ماه پیش پرسیده شده
آمار بازدید در این ماه

سوال رو به اشتراک بگذار