برو به محتوای اصلی

جالب‌ترین خاطره شما از دوران دانشجویی چیست؟

۵

من کجام؟ اینجا کجاست؟

در جوابکو می‌تونید در مورد هر موضوعی سوال کنید، به سوالای بقیه جواب بدید و تجربتون رو به اشتراک بگذارید!

این پاسخ ۱۰ سکه برنده شده است

مهدی صابری منش ، سرپرست برنامه ریزی نگهداری و تعمیرات - متخصص کدینگ کالا (مهندسی صنایع - تکنولوژی صنعتی، کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی)

حالا که بحث از خاطره دوران دانشجویی هست و این سوال از جانب بنیانگذار جوابکو عنوان شده یه خاطره از دوران دانشجویی میگم که مرتبط با  خود سیاوش جان هست. سر کلاس تحقیق در عملیات با استادی به نام محمدحسین مهرنو بودیم. استاد خوب و دلسوز اما کمی زودرنج و عصبی بود و خیلی سخت‌گیر. از ابتدای کلاس که مشغول درس دادن بود، سیاوش با لپ‌تاپش مشغول کار بود. ما معمولا میدونستیم که سیاوش داره چکار میکنه ولی استاد از این موضوع باخبر نبود. کلاسای تحقیق در عملیات استاد مهرنو معمولا بیش از 3 ساعت طول میکشید. اواسط کلاس بود که یهو استاد مهرنو چهره‌اش قرمز شد و از کوره در رفت و خطاب به سیاوش با صدای بلند گفت، (شما دارید چکار میکنید، من دارم به شما درس میدم و شما بدون توجه از اول کلاس دارید با لپ‌تاپ کار میکنید)، بعد اومد سمت سیاوش و لپ‌تاپ سیاوش رو برگردوند، چهره استاد بعد از دیدن لپ‌تاپ سیاوش دیدنی بود، حس ضایع شدن قشنگی تو صورتش بود، آخه سیاوش انقدر سریع و حرفه‌ای بود که همزمان با تدریس استادا، مطالب ارائه شده رو تایپ میکرد، جالب اونجا بود که درس تحقیق در عملیات شامل تعداد زیادی جدول و نمودار بود و سیاوش قادر بود همزمان با استاد جداول و نمودارها رو هم ترسیم کنه. اصلا به ذهن استاد نمیرسید که شاید سیاوش بیشتر از همه حواسش به تدریس بوده.

۲۱
رضا محمدزاده ، سردبیر وب سایت میزفکر

من در دانشگاه لوند سوئد در حال تحصیل بودم که با چندین ایرانی که روز اولشون بود به سوئد سفر میکردند آشنا شدم.

تو حال و هوای خودشون بودند و من میخواستم راهنماییشون کنم اما با توجه به قوانین سوئد اجازه ورود به حریم شخصیشون رو نداشتم.

چند روزی گذشت دیدم یکی از پسرهای ایرانی با سیگار در حال راه رفتن بود که پلیس بهش گیر داد و حدود 5 هزار کرون جریمه شد.

چند روز دیگر باز تو ورودی دانشگاه دیدمشون که پلیس داره میبرتشون، پیگیر شدم و فهمیدم ایجاد مزاحمت کرده واسه یکی از خانمهای اونجا و پلیس 4 روز بازداشت و جریمه مالی کرده!

اینها سوژه‌های چند ماه دانشگاه شده بودند که با توجه به عدم انجام قوانین سوئد دیپورت شدن، جالبترین خاطره هم این بود که من رو دعوت کرده بودند منزلشون که حدود 25 متر بود، زمانی که رفتیم تولد یکی از همکلاسی‌های ایرانیشون بود! نفهمیدم چی شد و چطور شد خونه آتیش گرفت و کل ساختمون آتیش گرفت!

از اون موقع تصمیم گرفتم جدا ازشون باشم و به زندگی خودم برسم که دیدم دیپورت شدن، در حال حاضر دوست عزیزم مدیر یکی از بزرگترین استارتاپ‌های ایرانه و عضو سایت جواب‌کو هم هست و قطعا بعد از این نوشته بهش پیام میدم که بیاد خاطره شیرینمون رو بخونه.

۱۷
نیما ترقی ، CEO at ArtisanGroup/CrossFit Trainer

فکر میکنم سال ۸۸و۸۷ بود و آخرین سال دوره کارشناسی رو میگذرونیدم و داشتم برای کنکور سال بعد آماده میشدم. یه استادی داشتیم به اسم دکتر مهرنو که شاید دوستان هم بشناسن، خیلی آدم پیگیری بود و سعی میکرد از زمانی که باید تدریس و کار کنه چیزی کم نذاره و... همزمان سمت اجرایی هم تو دانشکده داشت (یادم نیست دقیقا چی بود). چند باری پیش اومده بود برای تست‌ها بهش مراجعه میکردم و سوال میپرسیدم و چون سرش خیلی شلوغ بود باید زمان میذاشتم، بعد از چند وقت از این داستان‌ها یه بار تماس گرفتن خونه ما و با من کار داشتن. مسئول دفتر همین دکتر مهرنو بود و گفت آقای دکتر میخواد باهات صحبت کنه!!!!
به من گفت: یادته اون روز یه تستی ازم پرسیدی و جوابش رو گفتم!!
گفتم: بله درسته.
گفت: من اشتباه کردم اون راه صحیحی نیست خواستم در جریان باشی باید از یه روش دیگه استفاده کنی!!!!!
اون برخورد خیلی چیزها به من یاد داد که مهمترینش حس مسئولیت‌پذیری تو کار بود.
یادش بخیر....

۱۶
حجت مردانه زاده ، بنیان گذار افزونه ها دات کام - طراح و توسعه دهنده سیستمهای متن باز

بنده رشته مهندسی منابع طبیعی گرایش جنگلداری در دانشگاه گیلان (زادگاه و محل سکونت فعلیم) خوندم. این رشته دوره‌های زیادش و در فازهای مختلف نیاز به ورود به عرصه جنگلی داره. در ترم‌های مختلف و برای دروس مختلف بلااستثنا برای دروس تخصصی خودمون هر ترم برای هر کدومشون می‌بایست به حوزه‌های مختلف جنگلی می‌رفتیم. در انتهای سال هم یک هفته کامل صبح تا غروب طرح جنگلداری رو اجرا می‌کردیم که کلیه فصولی که در طول سال‌های تحصیلی گذروندیم در اون یک هفته پایانی به اجرا در آوردیم.

القصه کوتاه کنم توضیحات رو، خوشبختانه ما آرشیو بسیار زیادی از خاطرات مختلف و متعدد از روزهایی که بصورت گروهی همراه با اساتید مختلف به جنگل‌های مختلف می‌رفتیم داریم. در یکی از این روزها برای طرح درس خاک‌شناسی به نواحی تالش و اسالم رفتیم. در یک محیط کاملا جنگلی که در وسط ظهر کاملا تاریکه و نور بسیار بسیار کمی وجود داره. برای ارزیابی و بررسی کم و کیف خاک، به عمق 1متر تا 1متر و نیم زمین رو کندیم به کمک همگی دوستان.

بعد از اینکه بررسی و... به اتمام رسید می‌بایست که گودال عمیق ایجاد شده پر بشه تا بر سر راه حیوان و... قرار نگیره که باعث آسیب بشه. در همین گیر و دار دوستان نامرد ما؛ زمانی که استاد خارج از محوطه بود چند نفری به جان ِ بدبختِ ما افتادند و دست و پاهای مارو گرفتند و آماده انداختن در گودال که انصافاً عمیق‌تر از یک قبر واقعی میشد کردند!!! خلاصه که بالاخره مارو چال کردند )-: 

بعدش هم گودال رو پر کردند و یه قبر‌ تر و تمیز داغِ داغ ترتیب دیدند!

تصاویر زیر تصور میکنم گویای همه چیز باشه (یادش بخیر جمع دوستان کرد، ترک، اصفهانی و مشهدی ما- بهار 1389- تالش - گیلان):

خودم در حال کلنگ‌زنی برای حفر پروفیل خاک بر ارزیابی لایه‌های خاک
خودم در حال کلنگ‌زنی برای حفر پروفیل خاک بر ارزیابی لایه‌های خاک
تصویر دوم
تصویر دوم
تصویر سوم
تصویر سوم
جنگل‌های تالش در گیلان - ظهر نمای فضای باز
جنگل‌های تالش در گیلان - ظهر نمای فضای باز
جنگل‌های انبوه شمشاد با درختان چندصد ساله - ذخیره‌گاه گیلان- این 
جنگل‌های انبوه شمشاد با درختان چندصد ساله - ذخیره‌گاه گیلان- این 

نکته مهمی هست که می‌بایست عرض کنم. تصویر بالایی عکسی که در شب گرفته باشه نیست بلکه در وسط ظهر هست اما در میان جنگل کاملا تاریک تاریک هست و نوری هم که در تصویر می‌بینید مربوط به فلاشر دوربین هستت و بس! هیچ نور دیگری نیست در زیر پوشش جنگل شمشاد.

لطفاً به همدیگر احترام بگذاریم. لطفاً به نعمت‌های خداوند احترام بگذاریم. حقیقتا انسان باشیم با عقل و درک و شعوری که داریم در جهت حفظ نعمت‌های خداوند در همین خاک خودمون تلاش کنیم نه با عقل و فکر، تیشه به ریشه‌ی همه نعمات بزنیم.

۱۵

من در دوران کارشناسی خوابگاهی بودم. با 3تا از هم‌کلاسیام تو یک اتاق بودیم و اکثرا با هم درس می‌خوندیم و همه کلاسا هم با هم می‌رفتیم. برای امتحان پایانی ریاضی مهندسی، شب قبلش تا دیروقت مشغول خوندن بودیم و همه گوشیامونو رو آلارم گزاشتیم برای فردا صبحش که امتحان بود. جالب اینجاست که صبح امتحان همه‌مون خواب موندیم، یهو یکی از دوستام از خواب پرید و داد زد وای خواب موندیم بدوئین بچه‌ها! ما هم لباسامونو نصفه پوشیدیم، نصفش هم تو راه تا خروجی خوابگاه پوشیدیم و دوئیدیم سمت دانشکده. تو راهرو یهو مسئول گروهمون رو دیدیم که با قیافه‌ای عصبانی و قرمز داره میاد سمت ما، همینجوری هم داد میزد "به شمام میگن دانشجو؟ بی‌خیالا! امتحان خیلی وقته شروع شده! ده بار به هرکدومتون زنگ زدم! خوبه حالا راهتون ندن تو جلسه؟...". خلاصه اینکه کلی سرکوفت زد، آخرش راهمون دادن و نشستیم سر جلسه امتحان، بگذریم از اینکه همه هم به ما میخندیدن، ولی مثل مسخ شده‌ها تا چند دقیقه فقط زل زده بودیم به برگه سوال و هیچی به ذهنمون نمیرسید! آخرشم به لطف دوستان، با 10 پاس شدم اون درس رو!

۱۳
شهاب سیاوش ، طراح گرافیک و موسس فروشگاه فونت سیاوش

دوران ما موبایل نبود. الان می‌گین آقا مگه چند سالته! ولی خب من ورودی ۸۲ بودم و فکر کنم از کل کسایی که تو دانشگاه باهاشون برخورد داشتم یکی دو نفر موبایل داشتن و همه هم جوری نگاهشون می‌کردن که انگار از مریخ اومدن! 

به خاطر همین سرِ کسی تو پیامک زدن و میس انداختن و یا ور رفتن با بازی‌های موبایلی نبود. حتی لپ‌تاپ هم کسی نیاورده بود دانشگاه که اگه می‌آورد به احتمال زیاد به قبرستان روانه می‌شد! به این دلیل بود که همون ورق‌بازی با این که خیلی کلیشه‌ای به نظر میاد جزو خاطرات جالب اون دوران بود. و مورد خاصش بازی کردن تا نزدیک صبح تو ماه رمضون بود. ما که هیچکدوم روزه نبودیم. - شاید یکی دو نفری اول جوگیر شدن ولی بعد اونا هم روزه رو فراموش کردن - اما بازی تا نزدیک صبح که سرویس‌ها بیان و بریم سر کلاس، اونم وقتی که وسطش ۳، ۴ صبح غذا می‌دادن - که البته برای ما فقط اسمش سحری بود - کلی حال می‌داد! منصف باشیم غذاهای خوبی داشت دانشگاه ما.

۷
محسن ،

اول بگم که بنده دانشجوی دانشگاه علمی‌کاربردی در رشته‌ی فناوری اطلاعات بودم. خودم اعتراف می‌کنم این دانشگاه از لحاظ درجه‌ی علمی بسیار پایین است و بیشتر، افراد شاغل و کسانی که فقط مدرک تحصیلی می‌خواهند در آن ثبت نام می‌کنند.

بنده دارای ضریب هوشی متوسطی هستم و اصلا عقیده‌ای به ادامه‌ی تحصیل نداشتم ولی شرایط کاری مجبورم کرد که در این دانشگاه ادامه تحصیل دهم.

من خاطره‌ای بسیار جالب از روز اول دانشجویی دارم که واقعا برای خودم جالب است و دوست دارم اینجا هم تعریف کنم:

روز اول که وارد کلاس درس شدیم حدود یک ساعت منتظر استاد ریاضی شدیم. من فکر می‌کردم که دانشگاه آخر نظم و انضباطه و اینجا دیگه یه جاییه که آدمو می‌سازن. ناگفته نمونه من خودم از نظم خوشم میاد و این زمینه‌ی ذهنی که درباره‌ی دانشگاه داشتم دیگه این خاطره رو بیشتر برام جالب کرد.

بنده سر ساعت وارد کلاس شدم و اولین نفر بودم. حدود یک ساعت منتظر استاد شدم و در این یک ساعت تعدادی از دانشجوها یکی یکی وارد کلاس شدند. دور تا دور کلاس چند دستگاه کامپیوتر قرار داشت و ما هم چون فکر می‌کردیم در دانشگاه قرار است خدای کامپیوتر شویم کامپیوترها را روشن کردیم و با دانشجوهای دیگه مشغول کار با آنها و به رخ کشیدن دانسته‌های خود به همدیگر شدیم.

هیچ وقت یادم نمی‌رود یکی از دانشجوها که حدود ده سال از من بزرگتر بود و از کامپیوتر فقط باز و بسته کردن و جابجا کردن پنجره‌ها را بلد بود با دوست خود جلوی یک کامپیوتر نشسته بودند و به حساب خود داشت کامپیوتر یاد دوست خود می‌داد. من هم که این صحنه را می‌دیدم واقعا توی دلم به خودم افتخار می‌کردم که چقدر از اینا بیشتر چیزی بلدم.

در این یک ساعت مسئولین دانشگاه می‌آمدند و آمار می‌گرفتند و می‌رفتند گویا هنوز مشخص نبود استاد درس ریاضی ما کیست.

بعد از یک ساعت معطلی، استاد ریاضی تشریف آوردند و پس از مقدماتی کوتاه شروع به درس دادن اعداد مختلط کردند. من با اشتیاق تمامی مطلب را دنبال می‌کردم و می‌نوشتم.

پس از حدود نیم ساعت آن دانشجویی که در بالا اشاره کردم از استاد اجازه گرفت و شروع کرد به صحبت کردن:

"من 20 سال پیش مدرک دیپلم گرفتم. بچه‌ام هم سن و سال ایشان (رفیقش) است. یک عروس دارم. من فقط آمدم دانشگاه مدرک بگیرم. من هیچی نمیفهمم و..."

خلاصه مخ استاد رو حدود نیم ساعت ریخت توی فرغون.

یعنی بعد از این حرفا استاد از این رو به اون رو شد.

استاده دیگ مونده بود چی بگه.

خلاصه این جلسه هر جور بود تموم شد.

من دیگه هر چی انضباط بود از ذهنم پریده بود. چی فکر می‌کردم چی شد.

من فکر می‌کردم یک دقیقه دیر به کلاس برسم گیر میدن در صورتی که خود استاد یک ساعت دیر اومد. خیلی جالب بود. بعد از صحبت‌های اون دانشجو با استاد که دیگه واقعا به خودم امیدوار شدم.

بعد از چند روز یه استاد دیگه برای ما فرستادن.

ناگفته نماند این دانشجوی محترم در ابتدای درس هر استاد به همین روش در آنها تحول ایجاد می‌نمود. این موضوع برای ما هم اسباب خنده ایجاد کرده بود.

استاد ریاضی جدید که تا حدودی می‌دانست این دانشجوها زمینه‌ی ریاضی قوی‌ای ندارند پس از سؤال و جواب به این نتیجه رسید که باید معادلات درجه‌ی یک به دانشجوها درس دهد. ولی وقتی شروع به درس دادن کرد دید اوضاع خیلی وخیم‌تر از این حرفهاست.

هیچ وقت یادم نمیره استاده از ضرب و تفریق اعداد اعشاری شروع کرد به درس دادن.

یعنی این موضوع تا آخر دانشگاه جزء خاطرات فراموش نشدنی و نشاط‌آور ما شده بود.

نتیجه‌ی اخلاقی و علمی:

علم در ایران دارد نابود می‌شود.

۷
علی قهرمان‌زاده ، مهندس نرم افزار - طراح و توسعه دهنده وب و موبایل

دوران کارشناسی که پر از خاطره است... ما در تبریز استادی داشتیم که واقعا تو کامپیوتر زبان‌زد بود، یعنی در بین تمامی اساتید دانشکده شاید فقط همون یک نفر به معنی (نیمه) واقعی استاد بود و البته دلسوز و راهنمای دانشجو. یک بار در یکی از آخرین جلسات کلاس پایگاه داده که مباحث پیشرفته شده بود و ایشون داشتن انواع و اقسام رابطه‌ها و نرمال‌سازی‌شون رو توضیح می‌دادن برای اینکه مخ بچه‌ها تاب برنداره طنز رو هم در بیانشون اضافه می‌کردن و با ترجمه بعضی از کلمات به ترکی باعث می‌شدن جو کلاس برای لحظاتی از خستگی دربیاد. 

یک هم‌ورودی داشتیم که کاراکترش از این‌هایی بود که دائم سوال‌هایی می‌پرسن که واقعا جوابشون بدیهی است و بر این کارشون هم اصرار دارن و البته فکر می‌کنن خیلی فان هستن در صورتی که اینطوری نیست. اون جلسه هم دقیقا همین کار رو می‌کرد و از اول جلسه یکریز فقط سؤال‌هایی می‌پرسید که ما از یک طرف کلافه می‌شدیم و از طرف دیگر خنده‌مون می‌گرفت ولی این استاد نازنین ما تمام سؤالاتش رو با حوصله و طمآنینه خاصی جواب می‌داد تا اینکه آخرای کلاس وقتی داشت به صورت جدی به یکی از همون سؤالات پاسخ می‌داد لابلای کلامش اسم آقای رانکوهی رو آورد و این دوستمون یکدفعه گفت "بله استاد آقای داغ پاچاسی رو میگید" ... استاد یه لحظه قفل کرد مغزش ... پرسید چی؟ گفت ترکی رانکوهی میشه داغ پاچاسی ... ران: پاچا و کوه: داغ!!!

استاد که ۴، ۵ دقیقه بود که می‌خواست سؤال اون یارو رو به ساده‌ترین شکل براش توضیح بده ماژیک رو گذاشت رو وایت برد، دستاشو گذاشت پشتش، تکیه داد به دیوار و یه لبخند کوچیک اومد رو لباش. ما که داشتیم از خنده زمین رو گاز می‌زدیم حس کردیم استاد اون لحظه کمرش شکست و دیگه همون استاد سابق نشد!

۷

وسط حیاط کوچیک دانشکده ما که یک خانه جنوبی چندطبقه قدیمی‌ساز واقع در خیابان عباس آباد تهران بود، یک فوتبال دستی رنگ و رو رفته و یک میز پینگ پنگ گذاشته بودند که بچه‌ها در ساعات بین کلاس خودشون را سرگرم کنند. یک روز که فکر می‌کردم ساعت 3 عصر امتحان دارم (خیال می‌کردم البته!) ساعت 12 و نیم ظهر وارد دانشکده شدم با این نیت که قبل امتحان حسابی بخونم! اما با دیدن بچه‌هایی که داشتند فوتبال دستی بازی میکردند ناخواسته سمت اونها رفتم و چند دقیقه بعد وارد بازی شدم. گرم گل زدن و کری خوندن بودم و اصلامتوجه گذشت زمان نشدم. نگو که امتحان ساعت یک بوده و شروع شده! یکی از بچه‌ها هم که وارد حیاط شد و گفت مگه امتحان نداریم؟ بهش گفتم ساعت 3 هست و اونم آمد و کنار من قرار گرفت و تیم دونفره شدیم! نیم ساعتی از امتحان گذشته بود که دیدم یکی از همکلاسی‌ها وارد حیاط شد و گفت امتحانش راحت بودا!!!!

من و هم‌بازیم نگاهی به هم انداختیم و گفتیم مگه امتحان ساعت 3 نیست؟!!!! تو سر زنان به سمت اتاق امتحان دویدیم و با التماس فراوان خلاصه راهمون دادن سر جلسه... عصبانیت مراقب یه طرف، نگاه‌های عصبانی همکلاسیم یه طرف... :))

از اون به بعد اون همکلاسی همه جا با دیدن من راهشو کج میکرد و در میرفت :))

۶